تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٠ - منتخباتى از كتاب اعتراف - تولستوى
محتاج عرفان خداوندم ، وقتى از او غافل مانم يا به او ايمان نيابم ، مى ميرم . » [١] « ناگهان ندايى در من برخاست و گفت : ديگر بيش چه مى جويى ؟ اين همان » او « است . اين همان است كه بدون وى كسى زندگى نتواند . شناختن خدا و زندگى كردن خود يك چيز است ، خدا حيات است . زندگى كردن ملازم خدا جستن است ، زيرا ، تو بدون خدا زندگى نتوانى كرد .
در اين جا ديگر بيش از پيش آن چه در گرد من بود روشن شد و ديگر اين نور هرگز مرا ترك نگفت . » [٢] « آن چه بر سر من آمد چيزى از اين قبيل بود كه : پنداشتى ( نمى دانم كى ) مرا در قايقى گذاشته و پارويى در دستهاى ناآزمودهام نهاده بودند و مرا به جبر از ساحل نامعلومى به سوى كنارهء مقابل رودخانه رانده و يكه و تنهايم گذاشته بودند . من به بهترين وجهى كه مى توانستم پارو مى زدم و پيش مى رفتم ، اما چون چيزى از راه را طى كردم و به ميانهء رودخانه رسيدم جريان تند آب متزايدا مرا از مقصدم دور مى كرد . چون در آن ميان با ديگران نيز مواجه مى گشتم ايشان را نيز چون خود مى ديدم كه دستخوش امواجند و با جريان آب در تلاش . آنان كه در اين ميانه هنوز پارو مى زدند بسيار نادر بودند ، بقيه از پارو زدن دست كشيده و جريان آب را پيش گرفته بودند و آنان كه مخالف جريان آب با جهدى وافر حركت مى كردند بس قليل بودند . بقيه تسليم جريان رودخانه بودند و من هر چه پيشتر مى رفتم جهتى كه مرا به سويش رانده بودند بيشتر فراموش مى كردم ، زيرا ، سبقت و برترى مردمى كه خود را با جريان آب موافق ساخته بودند مرا مفتون مى ساخت ، و بالاخره درست در ميانهء رود همانجا كه پر از مردم و پر از زورقهايى بود كه موافق جريان
[١] همان مأخذ ، ص ٩١ . .
[٢] همان مأخذ ، ص ٩٢ - ٩١ . .