تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٢٦ - داستان عبد اللَّه بن ام مكتوم
( قيافهء او عبوس شد و رو گرداند هنگامى كه نابينا بنزد او آمد ، تو چه مى دانى شايد او با اعمال نيكو پاك خواهد گشت . يا اين كه [ از آيات قرآنى و مواعظ تو ] متذكر خواهد گشت و اين تذكر به حال او سودمند خواهد بود . اما كسى كه مستغنى است تو به او توجه مى كنى . چه تفاوتى به حال تو دارد اگر آن شخص مستغنى است تو به او توجه مى كنى . چه تفاوتى به حال تو دارد اگر آن شخص مستغنى پاكيزه نشود [ تو بابلاغ دين خدا مأمورى اگر بپذيرد به سود او است و اگر نپذيرد به ضرر او است ] و اما كسى كه به سوى تو با جديت روى مى آورد و خشيتى دارد تو از او غفلت مى ورزى البته اين قرآن وسيلهء تذكر است ) .
شخص مورد ملامت اين داستان كه در سورهء عبس آمده است از نظر مفسرين مورد اختلاف است .
بعضى از مفسرين گفتهاند : خود پيغمبر اكرم بوده است ، بعضى ديگر مى گويند : مردى از بنى اميه بوده كه در آن جلسه حضور داشته است .
داستان عبد اللَّه بن ام مكتوم صورت مختصر داستان چنين است كه روزى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله با عده اى نشسته بودند . بعضى از اين عده شخصيتهاى برجستهء قوم خود بودند .
عبد اللَّه بن ام مكتوم ( عبد اللَّه بن شريح بن مالك بن ربيعه الفهرى از بنى عامر بن لؤى ) وارد شد ، در اين حال پيغمبر اكرم با عتبه بن ابى ربيعه و ابو جهل ابن هشام و عباس بن عبد المطلب و ابى و اميه فرزندان خلف مشغول صحبت بود و آنها را به اسلام دعوت مى كرد .
عبد اللَّه بن ام مكتوم در ميان صحبت پيامبر با آن شخصيتها مى گويد : يا رسول الله از آن چه كه خدا بر تو تعليم كرده است به من هم بخوان و تعليم فرماى .
اين سؤال را با صداى بلند تكرار كرد و چون نابينا بود نمى ديد كه آن حضرت در چه وضع حساسى قرار گرفته است .
تكرار عبد اللَّه با صداى بلند حضرت را ناراحت كرد و با خود چنين گفت :