تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٧٧ - عكس تعظيم پيغام سليمان در دل بلقيس از صورت هدهد
عكس تعظيم پيغام سليمان در دل بلقيس از صورت هدهد
((١٦٠١)) رحمت صد تو بر آن بلقيس باد كه خدايش عقل صد مرده بداد
((١٦٠٢)) هدهدى نامه بياورد و نشان از سليمان چند حرفى با بيان
((١٦٠٣)) خواند او آن نكته هاى با شمول وز حقارت ننگريد اندر رسول
((١٦٠٤)) چشم هدهد ديد و جان عنقاش ديد حس چو كفى ديد و دل درياش ديد
((١٦٠٥)) عقل با حس زين طلسمات دو رنگ چون محمد با ابو جهلان بجنگ
((١٦٠٦)) كافران ديدند احمد را بشر چون نديدند از وى انشق القمر
((١٦٠٧)) خاك زن در ديدهء حس بين خويش ديدهء حس دشمن علق است و كيش
((١٦٠٨)) ديدهء حس را خدا اعماش خواند بت پرستش گفت و ضد ماش خواند
((١٦٠٩)) ز انكه او كف ديد و دريا را نديد ز انكه حالى ديد و فردا را نديد
((١٦١٠)) خواجهء فردا و حالى پيش او او نمى بيند ز گنجى يك تسو
((١٦١١)) ذره اى ز آن آفتاب آرد پيام آفتاب آن ذره را گردد غلام
((١٦١٢)) قطره اى كز بحر وحدت شد سفير هفت بحر آن قطره را باشد اسير
((١٦١٣)) گر كف خاكى شود چالاك او پيش خاكش سر نهد افلاك او
((١٦١٤)) خاك آدم چون كه شد چالاك حق پيش خاكش سر نهند املاك حق
((١٦١٥)) السماء انشقت آخر از چه بود از يكى چشمى كه خاكى بر گشود
((١٦١٦)) خاك از دردى نشيند زير آب خاك بين كز عرش بگذشت از شتاب
((١٦١٧)) آن لطافت پس بدان كز آب نيست جز عطاى مبدع وهاب نيست
((١٦١٨)) گر كند سفلى هوا و نار را ور ز گل او بگذراند خار را
((١٦١٩)) حاكم است و يفعل الله ما يشاء كاو ز عين درد انگيزد دوا
((١٦٢٠)) گر هوا و نار را سفلى كند تيرگى و دردى و ثفلى كند
((١٦٢١)) ور زمين و آب را علوى كند راه گردون را بپا مطوى كند