تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٤٥ - ظاهر شدن فضل و زيركى لقمان پيش امتحان كنندگان
به نام خدا ظاهر شدن فضل و زيركى لقمان پيش امتحان كنندگان
خواجهء لقمان چو لقمان را شناخت بنده بود او را و با او عشق باخت
((١٥١٠)) هر طعامى كه آوريدندى به وى كس سوى لقمان فرستادى ز پى
((١٥١١)) تا كه لقمان دست سوى آن برد قاصداً تا خواجه پس خورده ش خورد
((١٥١٢)) سور او خوردى و شور انگيختى هر طعامى كاو نخوردى ريختى
((١٥١٣)) ور بخوردى بىدل و بىاشتها اين بود پيوستگى بىمنتها
((١٥١٤)) خربزه آورده بودند ارمغان ليك غايب بود لقمان آن زمان گفت خواجه با غلامى كاى فلان زود رو فرزند لقمان را بخوان چون كه لقمان آمد و پيشش نشست خواجه پس بگرفت سكينى به دست
((١٥١٥)) چون بريد و داد او را يك برين همچو شكر خوردش و چون انگبين
((١٥١٦)) از خوشى كه خورد داد او را دوم تا رسيد آن كرچها تا هفدهم
((١٥١٧)) ماند كرچى گفت اين را من خورم تا چه شيرين خربزه است اين بنگرم
((١٥١٨)) او چنين خوش مى خورد كز ذوق او طبعها شد مشتهى و لقمه جو
((١٥١٩)) چون بخورد از تلخيش آتش فروخت هم زبان كرد آبله هم حلق سوخت
((١٥٢٠)) ساعتى بىخود شد از تلخى آن بعد از آن گفتش كه اى جان جهان
((١٥٢١)) نوش چون كردى تو چندين زهر را لطف چون انگاشتى اين قهر را
((١٥٢٢)) اين چه صبرى است اين صبورى از چه روست يا مگر پيش تو اين جانت عدوست
((١٥٢٣)) چون نياوردى به حيلت حجتى كه مرا عذرى است بس كن ساعتى