تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٤٦ - وحى آمدن به موسى عليه السلام از بهر عذر آن شبان
وحى آمدن به موسى عليه السلام از بهر عذر آن شبان
((١٧٧٢)) بعد از آن در سر موسى حق نهفت رازهايى كان نمى آيد بگفت
((١٧٧٣)) بر دل موسى سخنها ريختند ديدن و گفتن به هم آميختند
((١٧٧٤)) چند بىخود گشت و چند آمد به خود چند پريد از ازل سوى ابد
((١٧٧٥)) بعد از اين گر شرح گويم ابلهى است ز انكه شرح اين وراى آگهى است
((١٧٧٦)) ور بگويم عقلها را بر كند ور نويسم بس قلمها بشكند ور بگويم شرحهاى معتبر تا قيامت باشد آن بس مختصر لاجرم كوتاه كردم من زبان گر تو خواهى از درون خود بخوان
((١٧٧٧)) چون كه موسى اين عتاب از حق شنيد در بيابان در پى چوپان دويد
((١٧٧٨)) بر نشان پاى آن سر گشته راند گرد از پرهء بيابان بر فشاند
((١٧٧٩)) گام پاى مردم شوريده خود هم ز گام ديگران پيدا بود
((١٧٨٠)) يك قدم چون رخ ز بالا تا نشيب يك قدم چون پيل رفته بر اريب
((١٧٨١)) گاه چون فوجى بر افروزان علم گاه چون ماهى روانه بر شكم
((١٧٨٢)) گاه بر خاكى نوشته حال خود همچو رمالى كه رملى بر زند گاه حيران ايستاده گه دوان گاه غلطان همچو گوى از صولجان
((١٧٨٣)) عاقبت دريافت او را و بديد گفت مژده ده كه دستورى رسيد
((١٧٨٤)) هيچ آدابى و ترتيبى مجو هر چه مى خواهد دل تنگت بگو
((١٧٨٥)) كفر تو دين است و دينت نور جان ايمنى وز تو جهانى در امان
((١٧٨٦)) اى معاف يفعل الله ما يشاء بىمحابا رو زبان را بر گشا
((١٧٨٧)) گفت اى موسى از آن بگذشته ام من كنون در خون خود آغشته ام
((١٧٨٨)) من ز سدرهء منتهى بگذشته ام صد هزاران ساله ز ان سو رفته ام
((١٧٨٩)) تازيانه بر زدى اسبم بگشت گنبدى كرد و ز گردون بر گذشت