تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٨١ - اين همه لطافت و جمال در هندسهء كلى الهى براى كسى مطرح است كه با ايجاد كنندهء آن لطافت و جمال رابطهاى پيدا كرده است
ره آورد اين همه سير و سياحت در بىنهايت چيست ؟ از آن گروه خوش باور نباشيم كه در همان گامهاى اول اين سياحت چنان سر مست مى شوند كه گويى تمام هستى در يك مشت آنان قرار گرفته است ، چه ره آوردى بهتر از درك اين حقيقت كه :
دل چو پرگار به هر سو دورانى مى كرد و اندر آن دايره سر گشته و پا بر جا بود
جايى براى درنگ نمانده است ، روى به آستانهء ( خود ) ببرم ، جايگاه بس عجيبى است ، اگر جنگل سحر آميزش بخوانم نظرم سطحى بوده است . فصول چهارگانه با فواصل معينى به ديدار جنگل مى روند ، در صورتى كه :
اى برادر عقل يك دم با خود آر دم به دم در تو خزان است و بهار
واحدهاى اين جايگاه منور مانند غنچه لب باز نكرده درخت تنومندى مى گردد و درخت تنومند به صورت يك گياه ناچيز در مى آيد .
بالهاى فرشتگان با چنگالهاى غولان در هم مى آميزند ، لذت سر چشمهء الم ، المها آبستن لذت مى شوند . تمام اصول و قوانينى كه در جهان طبيعت حكمفرمايان مطلقاند ، تنها به تماشاى حيرت آميز آن جايگاه قناعت مى ورزند ، قدرت ورود به آن جايگاه سحر آميز را در خود نمى بينند . آن جا همه چيز عين هم مى شوند و نقيض يكديگر مى گردند .
براى اين كه يكديگر را كنار بزنند كاملًا به همديگر مى چسبند حتى آن تماشاگر بىنوا كه تازه از راه رسيده و گرد و غبار راه را از خود پاك نكرده ، ناگهان خود را جزء بازيگران مى بيند ، ذرهء ناچيز با كهكشان مى رقصد ، شير درنده به نصيحت و پند و اندرز يك بره آرام گوش فرا مى دهند خواستم عبور كنم ، از كجا و با چه نيرويى ؟ نمى توانم اين نيرو را به شما شرح بدهم تنها يك كلمه مى توانم بگويم و آن اين است كه ( خواستم ) آرى خواستم ، آن گاه ديدم در مقابل روزنه اى قرار گرفتهام شعاعى از آن روزنه مى درخشيد كه نور زرين خورشيد و روشنايى سيمين مهتاب جز سايهء ناچيزى در مقابل آن نبودند ، شعف و شوق آميخته با بهت و حيرت سراسر