تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٧٥ - منتخباتى از كتاب ( جنگ و صلح ) شاه كار تولستوى
عزيز دچار رنج و شكنجه مى شود و رشتهء حياتش مى گسلد مرا متقاعد مى سازد . . . اما چرا ؟ من نمى دانم ، ولى ممكن نيست اين سؤال جواب نداشته باشد و من ايمان دارم كه اين مسئله جواب دارد . . . . آرى اين است آن چه مرا متقاعد ساخته است .
پىير گفت : آرى همينطور است ، مگر من همين حرف را نمى زنم : - نه ، من فقط مى گويم كه براى اعتقاد به زندگى آينده دلايلى وجود ندارد ، زيرا ، آن گاه كه در زندگانى همراه انسانى در حركتى و ناگهان اين انسان در آن جا ، يعنى در گودال عدم ، ناپديد مى شود و تو در مقابل اين پرتگاه مى ايستى و به آن جا مى نگرى . . . آرى ، من به اين پرتگاه نگريستهام . . . - خوب ، پس ديگر چه مى گويى شما مى دانيد كه آن جايى هست و يك كس در آن جا وجود دارد ، آن جا همان زندگانى آينده و آن كس خداوند است .
شاه زاده آندره جوابى نداد .
پىير مى گفت : اگر خداوند و زندگانى آينده اى وجود داشته باشد به ناچار حقيقت و فضيلت و تقوى نيز وجود دارد و در اين صورت عالىترين سعادت انسان در آن است كه براى وصول به آنها مجاهدت كند ، بايد زندگانى كرد ، بايد دوست داشت ، بايد ايمان داشت كه تنها امروز در اين كرهء خاك زندگانى نمى كنيم ، بلكه از ازل در جهان زندگانى كردهايم و تا ابد در آن جا ( با اين سخن به آسمان اشاره كرد ) زندگانى خواهيم كرد . » [١] « ما بايد براى نشر حقيقت و فراهم ساختن وسايل پيروزى تقوى و فضيلت مردم را از قيد تعصب رهايى بخشيم ، اصول و قواعدى را انتشار دهيم كه با شرايط زمان سازگار و هم آهنگ باشد ، تربيت جوانان را به عهدهء خود بگيريم ، با رشته هاى ناگسستنى خود را با خردمندترين مردمان جهان متحد سازيم و شجاعانه ، اما در عين
[١] همان مأخذ ، ج ٢ ، ص ٤٧٢ و ٤٧٣ . .