تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٠ - منتخباتى از كتاب اعتراف - تولستوى
چون من بدانها پرداختم و به حلشان كوشيدم به اين نتيجه رسيدم كه : اولا آنها مسائلى كودكانه و احمقانه نيستند ، بلكه عميقترين و مهمترين مسائل حياتند و ثانياً دريافتم كه آن چه بكوشم به حل آنها دست نخواهم يافت و بعد ملاحظه كردم قبل از آن كه خويش را با ملك و آبم ، يا تربيت پسرم و يا نوشتن كتابهايم مشغول سازم بايد بدانم كه چرا چنان مى كنم ؟ و تا آن زمان كه ندانم آن كارها را از براى چه مى كنم كارى نتوانم كرد ، حتى نتوانم زيست . » [١] « در آن حال كه با املاك خود مشغول بودم و فكر ادارهء امور آن مرا بسيار گرفتار ساخته بود اين سؤال در مقابلم قد بر افراشت :
بسيار خوب ، تو مالك ششصد سياتينا در ايالت سامارا هستى و سيصد اسب دارى آخرش چه ؟ و نيز در آن حال كه سر گرم تعليم و تربيت طفل خود بودم به خود مى گفتم :
براى چه ؟ يا چون انديشه مى كردم كه روستاييان را چگونه ترقى توان داد از خود پرسيدم : اما از اين همه تو را چه ثمر رسد ؟ و يا چون به فكر شهرتى كه از انتشار آثارم مرا خواهد رسيد مى افتادم ، به خود مى گفتم :
بسيار خوب گيرم كه تو از گوگول - پوشكين - شكسپير - مولير يا هر كس ديگر در جهان مشهورتر شدى آخر از اين تو را چه رسد ؟ من براى هيچ يك جوابى نداشتم ، اما اين سؤالها صبر نداشتند و فوراً جواب مى خواستند و اگر به آنها جواب نمى دادم زندگى برايم محال مى گشت و جوابى هم در ميان نبود .
يك باره ديدم كه ديگر بر چيزى تكيه ندارم و آن چه در زير پاى داشتم سقوط كرده است و آن چه به واسطهء آن زندگى مى كردم نابود شده است و ديگر چيزى كه
[١] همان مأخذ ، ص ٢١ . .