تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٩ - منتخباتى از كتاب اعتراف - تولستوى
آن اين بود كه چگونه مى توان تعليم داد بىآن كه شخص خود بداند كه چه تعليم دهد ؟ » [١] « و در آن زمان كه در مقامات عاليهء ادبى كار مى كردم دريافته بودم كه شخص تا خود نداند كه چه مى خواهد بياموزد قادر به تعليم كسى نيست و ديده بودم كه ديگران هر چند به تعليم بشريت آثارى انتشار مى دهند و در بين خود قيل و قالى مى كنند ، ليكن تنها كارى كه بدان توفيق يافتهاند اين است : كه جهل خويش را از يكديگر پوشيدهاند . اما من كه در آن وقت در ميانهء روستا زادگان پاك دل بودم فكر كردم كه تنها راه رهايى از مسئلهء لا ينحل مذكور اين است كه بچه هاى دهقانان را آزاد گذارم تا آن چه خود بخواهند بياموزند . » [٢] « من همچنان مى نوشتم و يگانه امرى را كه در نظرم حقيقت جلوه مى كرد تعليم مى دادم و آن حقيقت اين بود كه : انسان بايد براى كسب بهترين وضعى كه براى خود و خانواده اش امكان دارد زندگى كند و من هم چنين زندگى مى كردم . » [٣] « به هر حال اين سؤالها غالباً نمايش خود را مكرر مى نمودند و هر لحظه جواب خويش را با اصرارى بيشتر طلب مى كردند و چون قطرات مركبى كه به يك جاى چكيده شود و دايره بزرگى را به وجود آورد ، سؤالهاى مكرر مذكور نيز با هم لكهء سياهى در من پديد آورده بودند . » [٤] « و چنين بود آن چه مرا پيش آمد و من دريافتم كه اين سؤالها تنها سبب اختلافى موقت در من نيستند و بسيار مهمند و چنانچه مرتباً و مكرراً خود را در من ظاهر سازند ، ناچار بايد جوابشان داد و من سعى كردم كه بدانها جواب دهم .
اين سؤالها هر چند ظاهراً مسائلى كودكانه و ساده و احمقانه مى نمودند ، اما
[١] همان مأخذ ، ص ١٧ . .
[٢] همان مأخذ ، ص ١٨ . .
[٣] همان مأخذ ، ص ٢٠ . .
[٤] همان مأخذ ، ص ٢٠ . .