شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٦٧ - حكايت آن زاهد كه در سال قحط شاد و خندان بود با مفلسى و بسيارى عيال، و خلق مىمردند از گرسنگى گفتندش چه هنگام شادى است كه هنگام صد تعزيت است گفت مرا بارى نيست
حكايت آن زاهد كه در سال قحط شاد و خندان بود با مفلسى و بسيارىِ عيال، و خلق مىمردند از گرسنگى. گفتندش چه هنگام شادى است كه هنگام صد تعزيت است گفت مرا بارى نيست
|
همچنان كآن زاهد اندر سال قحط |
بود او خندان و گريان جمله رَهط |
|
|
پس بگفتندش چه جاى خنده است |
قحط بيخ مؤمنان بر كنده است |
|
|
رحمت از ما چشم خود بر دوخته است |
ز آفتاب تيز صحرا سوخته است |
|
|
كشت و باغ و رز سيه استاده است |
در زمين نم نيست نه بالا نه پست |
|
|
خلق مىميرند زين قحط و عذاب |
ده ده و صد صد چو ماهى دور از آب |
|
|
بر مسلمانان نمىآرى تو رحم |
مؤمنان خويشاند و يك تن شَحمُ و لَحم |
|
|
رنج يك جزوى ز تن رنج همه است |
گر دم صلح است يا خود مَلحَمه است |
|
|
گفت در چشم شما قحط است اين |
پيش چشمم چون بهشت است اين زمين |
|
|
من همىبينم به هر دشت و مكان |
خوشهها أنبه رسيده تا ميان |
|
|
خوشهها در موج از باد صبا |
پُر بيابان سبزتر از گندنا |
|
|
ز آزمون من دست بر وى مىزنم |
دست و چشم خويش را چون بَر كنم |
|
|
يارِ فرعون تنيد اى قوم دون |
ز آن نمايد مر شما را نيل خون |
|
|
يار موسىِّ خرَد گرديد زود |
تا نماند خون و بينيد آبِ رود |
|
|
با پدر از تو جفايى مىرود |
آن پدر در چشم تو سگ مىشود |
|
|
آن پدر، سگ نيست تأثير جفاست |
كه چنان رحمت نظر را سگ نماست |
|
|
گرگ مىديدند يوسف را به چشم |
چون كه اخوان را حسودى بود و خشم |
|
|
با پدر چون صلح كردى خشم رفت |
آن سگى شد، گشت بابا يار تَفت |
|
ب ٣٢٥٧- ٣٢٤١ مأخذ آن داستانى است كه عوفى در جوامع الحكايات آورده است: «شقيق در قحط