شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٦٨ - حكايت آن زاهد كه در سال قحط شاد و خندان بود با مفلسى و بسيارى عيال، و خلق مىمردند از گرسنگى گفتندش چه هنگام شادى است كه هنگام صد تعزيت است گفت مرا بارى نيست
سالى غلامى را خندان ديد، در نشاط، او را گفت چه جاى نشاط است مگر اندوه مردم نمىبينى؟ غلام گفت خواجه من دو أنبار غله دارد مرا ضايع نگذارد.» (مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى، ص ١٥٠) رَهط: گروه مردم از سه تا ده تن. و در اين بيت مقصود «همگان» است. عامه مردم.
شَحم و لَحم: پيه و گوشت.
مَلحَمه: فتنه، جنگ و خونريزى.
رنج يك جزو: اشارت است به حديثى از رسول ٦ كه در كتابهاى دو فرقه با اندك اختلاف در عبارت آمده است: «مَثلُ المؤمنين فى توادّهم و تراحمهم و تعاطفهم مَثلُ الجَسدِ إذا اشتكى منه عضو، تداعى له سائرُ الجسد بالسهر و الحمّى.» (مسند احمد، ج ٤، ص ٢٧، بحار الانوار، ج ٧١، ص ٢٧٤)
|
بنى آدم اعضاى يكديگرند |
كه در آفرينش ز يك گوهرند |
|
|
چو عضوى به درد آورد روزگار |
دگر عضوها را نماند قرار |
|
|
تو كز محنت ديگران بىغمى |
نشايد كه نامت نهند آدمى |
|
(گلستان سعدى، ص ٦٦) ز آزمون: براى آزمايش. (چنان است كه گويى آن را مىبينم و لمس مىكنم.) چنان كه مىبينيم داستان غلام را مولانا صورتى معنوى و عارفانه داده خوشهها و سبزهها رمز «نور معرفت» است، و خشك زارى و قحطى، رمز «تاريكى جهل» و توضيحى است براى آن چه در بيتهاى پيش فرمود. ديده تن نزديك بين است، اما ديده عقل حقيقت را در مىيابد. تن پروران كشت زارها را خشك و روح پروران فيض الهى را سبز و ريزان مشاهدت مىكنند.