شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٥ - تمامى حكايت آن عاشق كه از عسس گريخت در باغى مجهول، خود معشوق را در باغ يافت و عسس را از شادى دعاى خير مىكرد و مىگفت كه عسى أن تكرهوا شيئا و هو خير لكم
|
چشم خود بر بند ز آن خوش چشم تو |
عاريت كن چشم از عشّاق او |
|
|
بلك از او كن عاريت چشم و نظر |
پس ز چشم او به روى او نگر |
|
|
تا شوى آمن ز سيرىّ و ملال |
گفت كان اللَّه له زين ذو الجلال |
|
|
چشم او من باشم و دست و دلش |
تا رهد از مدبرىها مقبلش |
|
|
هر چه مكروه است چون شد او دليل |
سوى محبوبت حبيب است و خليل |
|
ب ٨٠- ٧١ زيد و آن ...: از اسم و ضمير مطلق شخص مقصود است. (فلان كس) صدّيق: راستگو.
سنى: عالى، بلند مرتبه.
جنان: سپر. (باز دارنده بدى و رنج.) از چشم عشاق نگريستن: چنان كه در دفتر اوّل است:
|
گفت ليلى را خليفه كآن توى |
كز تو مجنون شد پريشان و غوى |
|
|
از دگر خوبان تو افزون نيستى |
گفت خامش چون تو مجنون نيستى |
|
٤٠٨- ٤٠٧/ ١ و سعدى راست: «از دريچه چشم مجنون بايستى در جمال ليلى نظر كردن.» (گلستان سعدى، ص ١٤٤) چشم خود بر بند ...: با چشم خود بدان زيبا رو منگر تا او را زشت بينى.
چشم و نظر عاريت كردن: بعض شارحان هندى آن را از حديث «عرفت ربّى بربّى» گرفتهاند و نيكلسون نيز آن را در شرح خود آورده و مرحوم فروزانفر به فرمودهى على (ع) اشارت كرده است كه: «اعرِفُوا اللَّهَ بِاللّهِ.» ليكن اين دو روايت تناسب چندانى با مضمون بيت ندارد. معنى بيت اين است: از معشوق (خدا) خواه تا تو را ديده حقيقت بين دهد و مناسب با اين مضمون حديث: «اللَّهُمَّ أرِنى الدّنيا كَما تُرِيها صالِحى عِبادَكَ» است.
كان اللَّه: نگاه كنيد به: ذيل بيت ١٩٣٩/ ١.
چشم او من باشم:
|
رو كه بىيسمع و بىيبصر توى |
سر توى چه جاى صاحب سر توى |
|
١٩٣٨/ ١