شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٩٩ - اعتراض كردن معترضى بر رسول
اعتراض كردن معترضى بر رسول ٧ بر امير كردن آن هُذَيلى
|
چون پيمبر سرورى كرد از هُذَيل |
از براى لشكر منصور خيل |
|
|
بُو الفضولى از حسد طاقت نداشت |
اعتراض و لا نُسَلِّم بر فراشت |
|
|
خلق را بنگر كه چون ظُلمانىاند |
در متاع فانيى چون فانىاند |
|
|
از تكبّر جمله اندر تفرقه |
مرده از جان زندهاند از مَخرَقَه |
|
|
اين عجب كه جان به زندان اندر است |
و آن گهى مفتاح زندانش به دست |
|
|
پاى تا سر غرق سرگين آن جوان |
مىزند بر دامنش جوىِ روان |
|
|
دائما پهلو به پهلو بىقرار |
پهلوى آرامگاه و پشت دار |
|
|
نور پنهان است و جست و جو گواه |
كز گزافه دل نمىجويد پناه |
|
|
گر نبودى حبسِ دنيا را مَناص |
نه بُدى وحشت نه دل جُستى خلاص |
|
|
وحشتت همچون مُوَكَّل مىكشد |
كه بجو اى ضال مِنهاجِ رشد |
|
|
هست منهاج و نهان در مكمن است |
يافتش رهن گزافه جُستن است |
|
|
تفرقه جويانِ جمع اندر كمين |
تو در اين طالب رخ مطلوب بين |
|
|
مردگان باغ بر جَسته ز بُن |
كآن دهنده زندگى را فهم كن |
|
|
چشم اين زندانيان هر دم به در |
كى بُدى، گر نيستى كس مژدهور |
|
|
صد هزار آلودگانِ آب جو |
كى بُدندى، گر نبودى آبِ جو |
|
|
بر زمين پهلوت را آرام نيست |
دان كه در خانه لحاف و بسترى است |
|
|
بىمقر گاهى نباشد بىقرار |
بىخمار اشكن نباشد اين خمار |
|
|
گفت نه نه يا رسول اللَّه مكن |
سرور لشكر مگر شيخ كهن |
|
ب ٢٠٤٦- ٢٠٢٩ ابن اثير در حوادث سال يازدهم نويسد: «منافقان در امارت اسامة گفت و گو كردند و گفتند غلامى را بر مهاجران و انصار امير كرده است. رسول ٦ فرمود: اگر در امير بودن