شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٢ - قصه آن دباغ كه در بازار عطاران از بوى عطر و مشك بىهوش و رنجور شد
قصّه آن دبّاغ كه در بازار عطّاران از بوى عطر و مشك بىهوش و رنجور شد
|
آن يكى افتاد بىهوش و خميد |
چون كه در بازار عطّاران رسيد |
|
|
بوى عطرش زد ز عطّاران راد |
تا بگرديدش سر و بر جا فتاد |
|
|
همچو مردار اوفتاد او بىخبر |
نيم روز اندر ميان رهگذر |
|
|
جمع آمد خلق بر وى آن زمان |
جملگان لا حول گو درمان كنان |
|
|
آن يكى كف بر دل او مىبراند |
وز گلاب آن ديگرى بر وى فشاند |
|
|
او نمىدانست كاندر مرتعه |
از گلاب آمد و را آن واقعه |
|
|
آن يكى دستش همىماليد و سر |
و آن دگر كهگل همىآورد تر |
|
|
آن بخور عود و شكّر زد به هم |
و آن دگر از پوششش مىكرد كم |
|
|
و آن دگر نبضش كه تا چون مىجهد |
و آن دگر بوى از دهانش مىستد |
|
|
تا كه مىخورده است و يا بنگ و حشيش |
خلق درماندند اندر بىهشيش |
|
|
پس خبر بردند خويشان را شتاب |
كه فلان افتاده است آن جا خراب |
|
|
كس نمىداند كه چون مصروع گشت؟ |
يا چه شد كو را فتاد از بام طشت |
|
|
يك برادر داشت آن دبّاغ زفت |
گربز و دانا بيامد زود تفت |
|
|
اندكى سرگين سگ در آستين |
خلق را بشكافت و آمد با حنين |
|
|
گفت من رنجش همىدانم ز چيست |
چون سبب دانى دوا كردن جلى است |
|
ب ٢٧٠- ٢٥٦ مأخذ داستان، نخست گفته غزالى است: «اگر و العياذ باللّه درون خويش را چنان نكرده باشد كه با چيزى كه ضد آن است آشنا شده باشد و الف و مناسبت گرفته، آن چه در آخرت پيدا آيد ضد وى شده باشد، و آن هلاك وى بود و در رنج و الم افتد، و آن چه ديگران بدان سعيد شوند، وى به عين آن شقى گردد. و مثل وى چون آن كنّاس بود كه به بازار عطاران فرو شد و از آن بوى خوش به بينى وى رسيد، بيفتاد و از هوش بشد