شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣١٢ - قصه سبحانى ما أعظم شأنى گفتن أبو يزيد قدس الله سره و اعتراض مريدان و جواب اين مر ايشان را نه به طريق گفت زبان بلكه از راه عيان
چنين مىپنداشتند.
شير گير: شير كش، كسى كه بر اثر خوردن شراب مست شده به جنگ شير رود و شير را بكشد.
عشق پيوستن به حق قديم است و عقل دستمايه مُحدَث. جنيد گفته است: «إذا قُرِنَ المُحدَثُ بِالقَدِيم لَم يَبقَ لَهُ أثر.» آن جا كه عشق قدم نهد عقل سپر بيفكند. آن چه محدث گويد بىخودانه است و سخن او نيست چنان كه در باره بعض شاعران عرب مىگفتند او تابعه است كه به زبان وى شعر مىسرايد. تابعه جنّى بود. اگر جنى را چنين قدرتى بود، جان آن كس كه با خدا يكى شود چگونه خواهد بود؟ ابن فارض را بيتهايى در اين معنى است كه انقروى در شرح خود آورده و نيكلسون از وى نقل كرده است:
|
وَ اثبِتُ بِالبُرهَانِ قَولِىِ ضارِباً |
مِثالَ مُحِقٍ وَ الحَقِيقةُ عُمدَتى |
|
|
بِمَتبوعةٍ يُنبيكَ فِى الصَّرعِ غيرُها |
على فمها فى مَسِّها حَيثُ جُنَّتِ |
|
|
وَ مِن لُغةٍ تَبدُو بغير لِسانِها |
عليه براهينُ الأدِلَّهِّ صَحَّتِ |
|
(ديوان ابن فارض، ص ٦٧- ٦٨) حاصل آن كه آن چه واصل در آن لحظهها گويد سخن او نيست و از لغتى كه بر زبان مىآورد و با لغت او و مردم او يكى نيست. اين حقيقت معلوم مىشود.
|
چون هماى بىخودى پرواز كرد |
آن سخن را بايزيد آغاز كرد |
|
|
عقل را سيل تحيُّر در ربود |
ز آن قوى تر گفت كاوّل گفته بود |
|
|
نيست اندر جُبَّهام الّا خدا |
چند جويى بر زمين و بر سَما |
|
|
آن مريدان جمله ديوانه شدند |
كاردها در جسم پاكش مىزدند |
|
|
هر يكى چون ملحدان گِرده كوه |
كارد مىزد پير خود را بىسُتوه |
|
|
هر كه اندر شيخ تيغى مىخليد |
باز گونه از تن خود مىدريد |
|
|
يك اثر نه بر تن آن ذو فنون |
و آن مريدان خسته و غرقاب خون |
|
|
هر كه او سوى گلويش زخم بُرد |
حلق خود ببريده ديد و زار مرد |
|
|
و آن كه او را زخم اندر سينه زد |
سينهاش بشكافت و شد مرده ابد |
|
|
و آن كه آگه بود از آن صاحبِ قران |
دل ندادش كه زند زخم گران |
|