شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٩٠ - قصه شكايت استر با شتر كه من بسيار در رو مىافتم در راه رفتن، تو كم در روى مىآيى اين چراست و جواب گفتن شتر او را
ادبار خو: بخت بر گشته.
تف كردن ديو: كنايت از دميدن در آدمى. فريفتن او.
واصلان: رسيدگان به حق.
شتر: انقروى عبارتى آورده و آن را حديث شمرده است: «المُؤمِنُونَ هَيِّنُونَ لَيِّنُونَ كَالجَمَلِ الأنِف: مؤمنان نرم خو و ملايماند چون شتر كه بينى آن از ريسمان مجروح است.» و در بعض كتابهاى حديث آمده است: «المؤمن هين لين سَمِحٌ له خلق حسن.» (امالى طوسى، ج ١، ص ٣٧٦، بحار الانوار، ج ٦٨، ص ٢٩١) مثال مؤمن: كنايت از دور بين عاقبت نگر كه: «المُؤمِنُ يَنظُرُ بِنُورِ اللَّهِ.» اشتر و استر رمز كاملان و ناقصاناند. آنان كه دلشان به نور الهى روشن است از آغاز انجام را مىبينند و دچار لغزش نمىشوند و آنان كه به عقل جزئى متوسل شوند هر لحظه به ورطهاى مىافتند.
|
گفت گر چه هر سعادت از خداست |
در ميان ما و تو بس فرقهاست |
|
|
سر بلندم من دو چشم من بلند |
بينشِ عالى امان است از گزند |
|
|
از سر كُه من ببينم پاى كوه |
هر گَو و هموار را من توه توه |
|
|
همچنان كه ديد آن صدر اجل |
پيش كار خويش تا روز اجل |
|
|
آن چه خواهد بود بعد بيست سال |
داند اندر حال آن نيكو خصال |
|
|
حال خود تنها نديد آن متّقى |
بلكه حال مغربى و مشرقى |
|
|
نور در چشم و دلش سازد سَكَن |
بهرِ چه سازد پى حبُّ الوطن |
|
|
همچو يوسف كو بديد اول به خواب |
كه سجودش كرد ماه و آفتاب |
|
|
از پس ده سال بلكه بيشتر |
آن چه يوسف ديده بد بر كرد سر |
|
|
نيست آن ينظر بِنُورِ اللَّه گزاف |
نور ربّانى بود گردون شكاف |
|
|
نيست اندر چشم تو آن نور، رو! |
هستى اندر حسِّ حيوانى گرو |
|
|
تو ز ضعف چشم بينى پيش پا |
تو ضعيف و هم ضعيفت پيشوا |
|
|
پيشوا چشم است دست و پاى را |
كو ببيند جاى را ناجاى را |
|
|
ديگر آن كه چشم من روشن تر است |
ديگر آن كه خلقتِ من اطهَر است |
|
|
ز آن كه هستم من ز اولاد حلال |
نه ز اولاد زنا و اهل ضلال |
|