شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٠٠ - لابه كردن قبطى سبطى را كه يك سبوبه نيت خويش از نيل پر كن و بر لب من نه تا بخورم به حق دوستى و برادرى كه سبو كه شما سبطيان بهر خود پر مىكنيد از نيل، آب صاف است و سبو كه ما قبطيان پر مىكنيم خون صاف است
در قرآن كريم و سخنان رسول و امامان بزرگوار مخصوصاً على (ع) از تقوى، فراوان سخن به ميان آمده و بدان سفارش شده است. و معنى تقوى خويشتن نگاه داشتن است از شبهات و از در افتادن در هلاكت جاىها مصون ماندن.
فرعون و قبطى رمز طاغيان است و سبطى رمز اولياى خدا، آن كه طغيان از سر بنهد، و دل را پاك سازد، و پى اولياى خدا افتد از آب معرفت سيراب شود و آن كه دل او از نور معرفت تهى باشد، يا نفاق ورزد سخنان آنان را افسانه به حساب آرد. و اگر خواند براى سر گرمى خواند.
|
ليك گر واقف شوى زين آب پاك |
كه كلام ايزد است و روحناك |
|
|
نيست گردد وسوسه كُلّى ز جان |
دل بيابد ره به سوى گلستان |
|
|
ز آن كه در باغىّ و در جويى پرد |
هر كه از سرِّ صحف بويى برد |
|
|
يا تو پندارى كه روى اوليا |
آن چنان كه هست مىبينيم ما |
|
|
در تعجب مانده پيغمبر از آن |
چون نمىبينند رويم مؤمنان |
|
|
چون نمىبينند نور روم خلق |
كه سبق بُرده است بر خورشيدِ شرق |
|
|
ور همىبينند اين حيرت چراست؟ |
تا كه وحى آمد كه آن رو در خفاست |
|
|
سوى تو ماه است و سوى خلق ابر |
تا نبيند رايگان روى تو گبر |
|
|
سوى تو دانه است و سوى خلق دام |
تا ننوشد زين شراب خاص عام |
|
|
گفت يزدان كه تَرَاهُم يَنظُرون |
نقش حمّاماند هُم لَا يُبصِرون |
|
|
مىنمايد صورت اى صورت پرست |
كآن دو چشم مرده او ناظر است |
|
|
پيش چشم نقش مىآرى ادب |
كو چرا پاسم نمىدارد عجب |
|
|
از چه بس بىپاسخ است اين نقش نيك |
كه نمىگويد سلامم را عليك |
|
|
مىنجنباند سر و سبلت ز جود |
پاس آن كه كردمش من صد سجود |
|
|
حق اگر چه سر نجنباند برون |
پاسِ آن ذَوقى دهد در اندرون |
|
|
كه دو صد جنبيدنِ سر ارزد آن |
سر چنين جنباند آخر عقل و جان |
|
|
عقل را خدمت كنى در اجتهاد |
پاس عقل آن است كافزايد رشاد |
|
|
حق نجنباند به ظاهر سر تو را |
ليك سازد بر سَران سرور تو را |
|
|
مر تو را چيزى دهد يزدان نهان |
كه سجود تو كنند اهل جهان |
|