شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٩٢ - قصه آن كه كسى به كسى مشورت مىكرد گفتش مشورت با ديگرى كن كه من عدوى توام
|
گربه چه؟ شير شير افكن بود |
عقل إيمانى كه اندر تن بود |
|
|
غُرَّه او حاكم درندگان |
نعره او مانع چَرندگان |
|
|
شهر پُر دزد است و پُر جامه كَنى |
خواه شحنه باش گو و خواه نى |
|
ب ١٩٩٠- ١٩٦٨ تَرَدُّد: دو دلى.
مَحبَس: كنايت از تنگنا. در ماندن در كار.
نَبود ...: فاعل (كس) به قرينه حذف شده و مىتوان «پيروز» را به معنى پيروزى گرفت و در اين صورت پيروز فاعل خواهد بود.
مَنِى: خود خواهى. كنايت از راى خود را گفتن. (از دشمنى كه با تو دارم حقيقت را نمىگويم.) غير مَحَل: جايى كه گمشده در آن نيست. نظير:
|
گرد هر شهر هرزه مىگردى |
خر در آن ره طلب كه گم كردى |
|
(حديقة الحقيقة، ص ١٥٤) ناجستن: كنايت از بىفايده بودن.
زَمَن: روزگار، زمانه.
ما و من: كنايت از خود خواهى. (خويشتن را برتر نشان دادن در دانش و جز آن.) عقل إيمانى: عقلى كه سوى خدا راه نمايد: «العَقلُ مَا عُبِدَ بَهِ الرَّحْمنُ وَ اكتُسِبَ بِهِ الجِنَانُ.» عقل معاد. (اگر عقل ايمانى در آدمى باشد، خيالهاى شيطانى را از ميان مىبرد.) غُرَّه: بانگ، و در اين بيت استعارت از قدرت و سلطه عقل ايمانى است.
پر دزد بودن شهر: استعارت از هجوم آوردن خيالهاى شهوانى بر دل و حاكم نبودن عقل. (در آمدن وسوسههاى شيطانى در دل نشانه آن است كه عقل ايمانى در دل نيست.)
|
چو مردانگى آيد از ره زنان |
چه مردان لشكر چه خيل زنان |
|
(بوستان سعدى، ص ٤٣) اگر آدمى عقل را رايزن خود گيرد و به فرمان او رود رستگار است و اگر فرمان عقل را نپذيرد و به هوى كار كند در دست شيطان گرفتار خواهد بود.