شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٠٩ - در بيان آن كه شناساى قدرت حق نپرسد كه بهشت و دوزخ كجاست
در بيان آن كه شناساى قدرت حق نپرسد كه بهشت و دوزخ كجاست
|
هر كجا خواهد خدا دوزخ كند |
أوج را بر مرغ دام و فخ كند |
|
|
هم ز دندانت بر آيد دَردها |
تا بگويى دوزخ است و اژدها |
|
|
يا كند آب دهانت را عسل |
كه بگويى كه بهشت است و حُلَل |
|
|
از بن دندان بروياند شكر |
تا بدانى قُوّتِ حكم قَدَر |
|
|
پس به دندان بىگناهان را مگز |
فكر كن از ضربت نامُحتَرز |
|
|
نيل را بر قبطيان حق خون كند |
سبطيان را از بلا مَحصون كند |
|
|
تا بدانى پيش حق تمييز هست |
در ميان هوشيار راه و مست |
|
|
نيل تمييز از خدا آموخته است |
كه گشاد آن را و اين را سخت بست |
|
|
لطف او عاقل كند مر نيل را |
قهر او ابله كند قابيل را |
|
|
در جمادات از كرم عقل آفريد |
عقل از عاقل به قهر خود بُريد |
|
|
در جماد از لطف عقلى شد پديد |
وز نكال از عاقلان دانش رميد |
|
|
عقل چون باران به امر آن جا بريخت |
عقل اين سو خشم حق ديد و گريخت |
|
|
ابر و خورشيد و مه و نجمِ بلند |
جمله بر ترتيب آيند و رَوند |
|
|
هر يكى نآيد مگر در وقت خويش |
كه نه پس ماند ز هنگام و نه پيش |
|
ب ٢٨٢٣- ٢٨١٠ فخ: دام، آن چه شكار را با آن گيرند. (اگر خدا خواهد فراز آسمان را دام مرغ مىكند.) حُلَل: جمع حُلَّه: جامه نو، جامه مرغوب.
به دندان گزيدن: آزار رساندن.
نامُحتَرز: كه از آن پرهيز نتوان كرد. گريز ناپذير.
نيل و خون شدن: نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣٤٣٣/ ٤.
مَحصون كردن: نگاه داشتن، محافظت نمودن.