شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٣٤ - حكايت آن فقيه با دستار بزرگ و آن كه بربود دستارش و بانگ مىزد كه باز كن ببين كه چه مىبرى آن گه ببر
حكايت آن فقيه با دستار بزرگ و آن كه بربود دستارش و بانگ مىزد كه باز كن ببين كه چه مىبرى آن گه ببر
|
يك فقيهى ژندهها در چيده بود |
در عمامه خويش در پيچيده بود |
|
|
تا شود زفت و نمايد آن عظيم |
چون در آيد سوى محفل در حَطيم |
|
|
ژندهها از جامهها پيراسته |
ظاهر دستار از آن آراسته |
|
|
ظاهر دستار چون حُلَّه بهشت |
چون منافق اندرون رسوا و زشت |
|
|
پاره پاره دلق و پنبه و پوستين |
در درون آن عمامه بُد دَفين |
|
|
روى سوى مدرسه كرده صبوح |
تا بدين ناموس يابد او فُتوح |
|
|
در ره تاريك مردى جامه كَن |
منتظر استاده بود از بهر فن |
|
|
در ربود او از سرش دستار را |
پس دوان شد تا بسازد كار را |
|
|
پس فقيهش بانگ بر زد كاى پسر |
باز كن دستار را آن گه ببر |
|
|
اين چنين كه چار پَرّه مىپرى |
باز كن آن هديه را كه مىبرى |
|
|
باز كن آن را به دستِ خود بمال |
آن گهان خواهى ببر كردم حلال |
|
|
چون كه بازش كرد آن كه مىگريخت |
صد هزاران ژنده اندر ره بريخت |
|
|
ز آن عمامه زفتِ نابايست او |
ماند يك گز كهنه اى در دست او |
|
|
بر زمين زد خرقه را كاى بىعِيار |
زين دغل ما را بر آوردى ز كار |
|
ب ١٥٩٠- ١٥٧٧ حَطيم: در لغت به معنى گياه سالخورده خشكيده و پاى مال شده است، و مشهور نام موضعى است در مسجد الحَرام كه در مقدار آن اختلاف است. مولانا هم يك بار آن را به همين معنى به كار برده:
|
چون همىآورد امانت را ز بيم |
شد به كعبه و آمد او اندر حطيم |
|
٩١٧/ ٤