شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٥٦ - اختيار كردن پادشاه دختر درويش زاهدى را از جهت پسر و اعتراض كردن اهل حرم و ننگ داشتن ايشان از پيوندى درويش
غَنِىُّ القَلب: كه دلى بىنياز دارد. كه در بند دنياوى نيست. چنان كه در حديث از رسول ٦ آمده است: «خَيرُ الغِنَى غِنَى النَّفسِ.» (امالى صدوق، به نقل از بحار الانوار، ج ٧٢، ص ١٠٦) تُقَى: پرهيزكارى.
قِلّت: كمى. (اندك مال بودن.) آن: اشارت به دون است.
وين: پرهيزكار فقير.
جهاز: براى رعايت قافيه «جهيز» خوانده شود.
غم دين گزيدن: ظاهراً گرفته از حديث زير است: «من جعل الهموم همّاً واحدا كفاه اللَّه همَّ دنياه و من تشعبت به الهموم لم يبالِ اللَّه فى أىِّ اودِية الدنيا هَلَك.» (احاديث مثنوى، از مستدرك حاكم) و در حديثهاى شيعه بدين مضمون است: «من كان همّه همّاً واحداً كفاه اللَّه هَمَّهُ و من كَان همُّه فى كل وادٍ لم يُبالِ اللَّهُ بأىِّ واد هلك: آن كه هم خود را بر يك جهت مقصود دارد خدا آن را بر آرد و آن كه هم او به هر وادى رود [به هر چيز دل بندد] خدا ننگرد كه در كدام وادى [از گمراهى] تباه شود.» (اصول كافى، ج ٢، ص ٢٤٦، بحار الانوار، ج ٦٤، ص ١٥١) صيد دين كن: براى توضيح بيشتر اين مطلب نگاه كنيد به: بيت ٢٢١٢/ ٢ به بعد.
|
چون بر آمد اين نكاح آن شاه را |
با نژاد صالحانِ بىمِرا |
|
|
از قضا كمپيركى جادو كه بود |
عاشق شه زاده با حسن وجود |
|
|
جادوى كردش عجوزه كابلى |
كه برد ز آن رشك سحر بابلى |
|
|
شه بچه شد عاشق كمپير زشت |
تا عروس و آن عروسى را بهشت |
|
|
يك سيه ديوى و كابولى زنى |
گشت بر شه زاده ناگه ره زنى |
|
|
آن نود ساله عجوزى گنده كس |
نه خرد هشت آن ملك را و نه نُس |
|
|
تا به سالى بود شه زاده اسير |
بوسه جايش نعل كفش گنده پير |
|
|
صحبت كمپير او را مىدرود |
تا ز كاهش نيم جانى مانده بود |
|
|
ديگران از ضعف وى با درد سر |
او ز سُكر سحر از خود بىخبر |
|
|
اين جهان بر شاه چون زندان شده |
وين پسر بر گريه شان خندان شده |
|