شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٤١ - قصه يارى خواستن حليمه از بتان چون عقيب فطام، مصطفى را
قصّه يارى خواستن حليمه از بُتان چون عقيب فطام، مصطفى را ٧ گم كرد و لرزيدن و سجده بتان و گواهى دادن ايشان بر عظمت كار مصطفى صلّى اللَّه عليه و سلّم
|
قصّه راز حليمه گويمت |
تا زدايد داستان او غمت |
|
|
مصطفى را چون ز شير او باز كرد |
بر كفش برداشت چون ريحان و وَرد |
|
|
مىگريزانيدش از هر نيك و بد |
تا سپارد آن شهنشه را به جَد |
|
|
چون همىآورد امانت را ز بيم |
شد به كعبه و آمد او اندر حطيم |
|
|
از هوا بشنيد بانگى كاى حطيم |
تافت بر تو آفتابى بس عظيم |
|
|
اى حطيم امروز آيد بر تو زود |
صد هزاران نور از خورشيد جود |
|
|
اى حطيم امروز آرد در تو رخت |
محتشم شاهى كه پيك اوست بخت |
|
|
اى حطيم امروز بىشك از نوى |
منزل جانهاى بالايى شوى |
|
|
جان پاكان طُلب طُلب و جوق جوق |
آيدت از هر نواحى مستِ شوق |
|
|
گشت حيران آن حليمه ز آن صدا |
نه كسى در پيش نه سوى قفا |
|
|
شش جهت خالى ز صورت وين ندا |
شد پياپى، آن ندا را جان فدا |
|
|
مصطفى را بر زمين بنهاد او |
تا كند آن بانگ خوش[١] را جُست و جو |
|
|
چشم مىانداخت آن دم سو به سو |
كه كجا است اين شه اسرار گو |
|
|
كين چنين بانگ بلند از چپ و راست |
مىرسد يا رب رساننده كجاست؟ |
|
|
چون نديد او خيره و نوميد شد |
جسم لرزان، همچو شاخ بيد شد |
|
|
باز آمد سوى آن طفل رشيد |
مصطفى را بر مكان خود نديد |
|
|
حيرت اندر حيرت آمد بر دلش |
گشت بس تاريك از غم منزلش |
|
[١] - در حاشيه نسخه اساس: زن.