شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٥٠ - حكايت آن پادشاه زاده كه پادشاهى حقيقى به وى روى نمود، يوم يفر المرء من اخيه و امه و أبيه نقد، وقت او شد،
|
شادى تن سوى دنياوى كمال |
سوى روز عاقبت نقص و زوال |
|
|
خنده را در خواب هم، تعبير خوان |
گريه گويد با دريغ و اندُهان |
|
|
گريه را در خواب شادى و فرح |
هست در تعبير اى صاحب مَرَح |
|
|
شاه انديشيد كين غم خود گذشت |
ليك جان از جنس اين بد ظنّ گشت |
|
|
ور رسد خارى چنين اندر قَدم |
كه رود گُل يادگارى بايدم |
|
|
چون فنا را شد سبب بىمنتهى |
پس كدامين راه را بنديم ما |
|
|
صد دريچه و در سوى مرگ لَدِيغ |
مىكند اندر گشادن ژيغ ژيغ |
|
|
ژيغ ژيغ تلخ آن درهاى مرگ |
نشنود گوش حريص از حرص بَرگ |
|
|
از سوى تن دردها بانگ در است |
وز سوى خصمان جفا بانگ در است |
|
|
جانِ سَر بر خوان دمى فهرستِ طبّ |
نار علّتها نظر كن مُلتهِب |
|
|
ز آن همه غُرها در اين خانه ره است |
هر دو گامى پُر ز كژدها چَه است |
|
|
باد تند است و چراغم ابترى |
زو بگيرانم چراغ ديگرى |
|
|
تا بود كز هر دو يك وافى شود |
گر به باد آن يك چراغ از جا رود |
|
|
همچو عارف كز تن ناقص چراغ |
شمع دل افروخت از بهر فراغ |
|
|
تا كه روزى كين بميرد ناگهان |
پيش چشم خود نهد او شمع جان |
|
|
او نكرد اين فهم پس داد از غرر |
شمع فانى را به فانيى دگر |
|
ب ٣١١١- ٣٠٩٣ تَسبيب: سبب ساختن. (چنان غم سبب چنين شادى شد، وحشت خواب به شادى بيدارى منتهى گشت.) امتساك: نگهدارى، و در اين بيت كنايت از «زندگى» است.
شادى تن: آن چه جسم را نيرو دهد. (آن چه از دنياوى موجب شادمانى است سبب نقصان آخرت است.)
|
رنج و غم را حق پى آن آفريد |
تا بدين ضد خوش دلى آيد پديد |
|
|
پس نهانىها به ضد پيدا شود |
چون كه حق را نيست ضد پنهان بود |
|
١١٣١- ١١٣٠/ ١ تعبير خوان: مُعبّر. آن كه خواب را تعبير كند.