شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٤٢ - در بيان آن كه وهم قلب عقل است و ستيزه اوست بدو ماند و او نيست و قصه مجاوبات موسى
|
بنده ياغىِّ طاغىِّ ظَلُوم |
زين وطن بگريخته از فعل شوم |
|
|
خونى و غدّارى و حق ناشناس |
هم بر اين اوصاف خود مىكن قياس |
|
|
در غريبى خوار و درويش و خَلَق |
كه ندانستى سپاس ما و حق |
|
|
گفت حاشا كه بود با آن مليك |
در خداوندى كسى ديگر شريك |
|
|
واحد اندر مُلك او را يار نى |
بندگانش را جز او سالار نى |
|
|
نيست خلقش را دگر كس مالكى |
شركتش دعوى كند جز هالكى؟ |
|
|
نقش او كرده است و نقّاشِ من اوست |
غير اگر دعوى كند او ظلم جوست |
|
|
تو نتوانى ابروى من ساختن |
چون توانى جان من بشناختن |
|
ب ٢٣٢٧- ٢٣١٨ بگريخته: اشارت است بدان چه در قرآن كريم است: وَ فَعَلْتَ فَعْلَتَكَ الَّتِي فَعَلْتَ وَ أَنْتَ مِنَ الْكافِرِينَ. قالَ فَعَلْتُها إِذاً وَ أَنَا مِنَ الضَّالِّينَ. فَفَرَرْتُ مِنْكُمْ لَمَّا خِفْتُكُمْ. (شعراء، ١٩- ٢١) خونى: اشارت است به كشتن موسى يكى از فرعونيان را كه با سبطيى در آويخته بود. (قصص، ١٥- ١٦) خَلَق: كهنه، ژنده.
شركتش دعوى كنند ...: جز تبه گشته كسى دعوى شريكى با خدا نمىكند. (براى آگهى بيشتر از داستان «موسى و فرعون» نگاه كنيد به: ٨٤٠/ ٣ به بعد) نتوانى: بايد «نتانى» خوانده شود.
|
بلكه آن غدّار و آن طاغى توى |
كه كنى با حقّ دعوىِّ دُوِى |
|
|
گر بكُشتم من عوانى را به سهو |
نه براى نفس كشتم نه به لهو |
|
|
من زدم مشتى و ناگاه اوفتاد |
آن كه جانش خود نَبُد جانى بداد |
|
|
من سگى كُشتم تو مرسل زادگان |
صد هزاران طفل بىجرم و زيان |
|
|
كشته اىّ و خونشان در گردنت |
تا چه آيد بر تو زين خون خوردنت |
|
|
كشته اى ذُرِّيَّتِ يعقوب را |
بر اميد قتل من مطلوب را |
|
|
كورى تو حق مرا خود بر گزيد |
سر نگون شد آن چه نفست مىپزيد |
|
|
گفت اينها را بهل بىهيچ شك |
اين بود حقَ من و نان و نمك |
|
|
كه مرا پيش حشر خوارى كنى |
روز روشن بر دلم تارى كنى |
|