شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٣ - قصه آن دباغ كه در بازار عطاران از بوى عطر و مشك بىهوش و رنجور شد
مردمان مىآمدند و گلاب و مشك بر روى وى مىزدند، وى بتر مىشد؛ تا يكى كه وقتى كنّاسى كرده بود آن جا رسيد، بدانست كه وى را بىهشى به چه رسيده است، پارهاى نجاست آدمى بياورد و فرا بينى وى داشت، وى باهش آمد و گفت آخ.» (كيمياى سعادت، ج ٢، ص ٥٩٩) و عطار در اسرار نامه سروده است:
|
يكى كنّاس بيرون جست از كار |
مگر ره داشت بر دكان عطار |
|
|
چو بوى مشك از دكان برون شد |
همى كنّاس آن جا سر نگون شد |
|
|
دماغ بوى خوش او را كجا بود |
تو گفتى گشت جان از وى جدا زود |
|
|
برون آمد ز دكّان مرد عطار |
گلاب و عود پيش آورد بسيار |
|
|
چو رويش از گلاب و عود تر شد |
بسى كنّاس از آن بىهوشتر شد |
|
|
يكى كناس ديگر چون بديدش |
نجاست پيش بينى آوريدش |
|
|
مشامش از نجاست چون خبر يافت |
تو گفتى زنده شد جانى دگر يافت |
|
(اسرار نامه، ص ٦١) زدن: اثر كردن.
لا حول گو: لَا حَولَ وَ لا قُوَّةَ إلَّا بِاللّه كه اين فقره را در مقام شگفتى يا بيم از چيزى گويند.
راندن: كشيدن، ماليدن.
مرتعه: مرتع، چمنزار، چراگاه. و در اينجا به معنى جا و مكان است و براى رعايت قافيه آمده.
كهگل تر: در گذشته براى به هوش آوردن كسى كه بىهوش شده بود كاهگل را كه مخلوطى است از گل و كاه پوسيده و براى اندود بامها و ديوارها به كار مىرفت پيش بينى او مىگرفتند.
بخور و عود و شكر به هم زدن: براده عود را با قند آميخته فتيله مىساختند.
|
شكر ريز آن عود افروخته |
عدو را چو عود و شكر سوخته |
|
(آننداج، از بهار عجم) بوى ستدن: بوى كشيدن، بو كردن. (كه بدانند مست است يا نه) طشت از بام افتادن: بيشتر به معنى فاش شدن راز، رسوا شدن، و مانند آن است. و در اين