شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٣١ - گفتن خليل مر جبرئيل را
گفتن خليل مر جبرئيل را عليهِما السّلام چون پرسيدش كه أ لَكَ حَاجَةٌ؟ خليل جوابش داد كه أمَّا الَيكَ فَلَا
|
من خليل وقتم و او جبرئيل |
من نخواهم در بلا او را دليل |
|
|
او ادب نآموخت از جبريلِ راد |
كه بپرسيد از خليل حق مراد |
|
|
كه مرادت هست تا يارى كنم |
ور نه بگريزم سبكبارى كنم |
|
|
گفت ابراهيم نى رو از ميان |
واسطه زحمت بود بعد العيان |
|
|
بهر اين دنياست مُرسَل رابطه |
مؤمنان را، ز آن كه هست او واسطه |
|
|
هر دل ار سامع بُدى وحىِ نهان |
حرف و صوتى كى بدى اندر جهان |
|
|
گر چه او محو حق است و بىسَر است |
ليك كار من از آن نازكتر است |
|
|
كرده او كرده شاه است ليك |
پيش ضعفم بَد نماينده است نيك |
|
|
آن چه عين لطف باشد بر عوام |
قهر شد بر نازنينان كرام |
|
ب ٢٩٨١- ٢٩٧٣ پرسيدن جبرئيل: نگاه كنيد به: ذيل بيت ٤٢١٦- ٤٢١٥/ ٣.
او: آن كه در پيشگاه سلطان شفيع نديم شد.
بعد العيان: پس از آشكارا بودن (مطلوب).
مرسَل: فرستاده، پيمبر. (پيمبران مىآيند تا واسطه ميان خدا و خلق باشند، اما آنان را نيازى به واسطه ديگرى نيست.) بىسر: سر باخته. كنايت از بىنشان. (او هر چند محو در سلطان است ليكن بدان رتبت نرسيده كه بداند شفاعت او از من نشانه دوئيت من است با شاه، حالى كه نزد من دوئى نيست، همه اوست. كار من از آن گذشته است كه او را شفيع گيرم.) چنان كه نوشته شد نديم رمز واصلى است كه ميان خود و محبوب حقيقى واسطه اى نمىپذيرد و هر چند خود را خطا كار و مستحق عقاب داند، چون با اوست بلكه چون جز