شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٢٩ - خشم كردن پادشاه بر نديم و شفاعت كردن شفيع، آن مغضوب عليه را و از پادشاه در خواستن، و پادشاه شفاعت او قبول كردن و رنجيدن نديم از اين شفيع كه چرا شفاعت كردى
|
چون نهاد از آب و گِل بر سر كلاه |
گشت آن اسماى جانى رو سياه |
|
|
كه نقاب حرف و دم در خود كشيد |
تا شود بر آب و گل معنى پديد |
|
|
گر چه از يك وجه منطق كاشف است |
ليك از دَه وجه پرده و مُكنِف است |
|
ب ٢٩٧٢- ٢٩٦٧ يك عبارت نيامدن: از ذات بارى تعالى عزّ اسمه به نامهاى گونه گون تعبير كنند، نامهايى كه بيانگر صفتهاى جماليِّه يا جلاليَّه است و نشان دهنده قهر يا لطف، و از او در يك عبارت نمىتوان تعبير كرد. زيرا چنان تعبير مستلزم آن است كه محدود گردد و حقيقت او شناخته شود و او منزه از چنين شناخت است.
گِلابه: آب و گل. آن چه آدمى از آن پديد گشته. (با «كلابه» كه در بيت ٩٩٨/ ٢ آمده اشتباه نشود.) عَلَّم الأسماء: وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِكَةِ. (بقره، ٣١) عين و لام: كنايت از حرف.
از آب و گل كلاه بر سر نهادن: در قالب جسم در آمدن.
اسماء جانى: اسمهاى روحانى برتر از مقوله عالم جسمانى، اما محدود به عالم جان.
رو سياه شدن: محدود گشتن.
نقاب حرف و دم در خود كشيدن: در قالب لفظ در آمدن.
آب گل: كنايت از آدميان.
مُكنِف: پوشاننده، حاجب.
اين چند بيت كامل كننده مطلبى است كه در نيم بيت دوم ٢٩٦٦ آمد، و ارتباطى با داستان نديم ندارد. قهر و لطف و كفر و دين لفظهايى است كه معنى محدود دارد و آن كه گرد شاه طواف مىكند، از اين مرحله گذشته است. سپس به نكته اى ديگر اشارت مىفرمايد كه در مطاوى مثنوى باز هم آمده است. اين لفظها را انديشه محدود انسان وضع كرده است تا به مقدار درك خود از مفهومها تعبير كند. اما آن اسمها كه خدا به آدم آموخت از مقوله اين اسمها نيست كه:
|
وَ عَادِ دَواعِى القِيلِ وَ القَالِ وَ انجُ مِن |
عَوادى دَعاوٍ صِدقُها قَصدُ سُمعَةِ |
|
(ديوان ابن فارض، ص ٦٤)