شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٣٣ - گفتن خليل مر جبرئيل را
|
گر حكيمى نيست اين ترتيب چيست |
ور حكيمى هست چون فعلش تُهى است |
|
|
كس نسازد نقش گرمابه و خضاب |
جز پى قصد صواب و ناصواب |
|
ب ٢٩٩٩- ٢٩٨٢ توانند را براى حفظ وزن «تانند» بايد خواند.
حروف واسطه: كنايت از آن چه حجاب رسيدن به حقيقت و مانع ديدار شود.
|
از صفت وز نام چه زايد خيال |
و آن خيالش هست دَلّالِ وصال |
|
|
اسم خواندى رو مسمَّى را بجو |
مه به بالا دان نه اندر آب جو |
|
٣٤٥٧ و ٣٤٥٤/ ١ (نگاه كنيد به: ذيل بيتهاى ٣٤٥٧ و ٣٤٥٤/ ١) وقوف: مىتوان آن را به معنى لغوى گرفت (انتظار) و به معنى اصطلاحى آن ايستادن در منزلهاى سلوك و تحمل رياضت.
جهان كاشتن براى محشر: «الدُّنْيا مَزرَعَةُ الآخرة.» اين عبارت ظاهراً حديث نيست. مرحوم فروزانفر در احاديث مثنوى (ص ١١٢) از مؤلف طبقات الشافعيه و اللؤلؤ المرصوع آورده است: سندى براى آن يافت نشد.
مجلسى در بحار الانوار دو بار اين عبارت را آورده است، يك بار در مجلد ٦٧ (ص ٣٥٣) با اين عبارت: «و قد علم اربابُ القلوب أَنَّ الدنيا مزرعة الاخرة.» و بار ديگر در مجلد ٧٠ (ص ١٤٨) از گفته بعض محققين. بدين ترتيب معلوم نيست اين جمله با همه شهرتى كه دارد حديث باشد.
عقد: چنان كه مىدانيم، توافقى است ميان دو طرف در ايجاد معامله اى. و آن چه از عقد منظور است نفس عقد نيست، معاملتى است كه بر آن مترتب مىشود.
زَيت: روغن (زيتون) و چنان كه روغن موجب پديد آمدن روشنى است. صورت وسيلت روشن ساختن معنى است.
مولانا در اين داستان چنان كه شيوه اوست به مناسبت از مطلبى به مطلبى ديگر مىپردازد. نخست داستان نديم را به ميان آورد و روى بر تافتن او را از ميانجى، كه در آمدن او در اين كار از يك سو دوئى من و شاه را مىرساند، و از سوى ديگر ناخشنودى مرا از قهر وى. حالى كه لطف و قهر او براى من خوشايند است. و به مناسبت، نكته