شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٧٤ - قصه فرزندان عزير
سمرقند و دمشق: دو جا از چهار جا كه پيشينيان آن را بهشت مىدانستند و دو ديگر ابله و شعب بوَّان است.
جو جو بودن ...: اكنون درك تو در پى چيزهاى گوناگون است و هر قسمتى از آن دل بسته به چيزى. اگر اين اجزا را فراهم كنى، در خور پذيرفتن مىشوى.
جماعت رحمت بودن:
|
اين چنين شه را ز لشكر زحمت است |
ليك همره شد جماعت رحمت است |
|
٣٠١٧/ ١ (نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣٠١٧/ ١) جان قسمت گشته: كنايت از انديشه آدمى كه پريشان است و به هر سويى روان.
جواب احمقان: نگاه كنيد به: ذيل بيت ١٤٨٧/ ٤.
خامياز: خميازه.
پيمبران مؤمنان را به نعمت آن جهان مژده مىدهند كه: فَبَشِّرْ عِبادِ الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ. (زمر، ١٧- ١٨) و كافران را به عذاب: فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِيمٍ. (آل عمران، ٢١) كفر و ايمان در ديده عاشقان پوست است. كفر پوستى كه از مغز تهى است و ايمان پوستى كه آن را با مغز پيوستگى است. اما عارفان آن سوى اين دواند، ليكن اين دقيقه را همگان نتوانند دريافت. عاشقاناند كه مست نقدند و از آن با خبر.
|
عشق را دردى ببايد پرده سوز |
گاه جان را پرده درگه پرده دوز |
|
|
ذرّه اى عشق از همه آفاق به |
ذرّه اى درد از همه عُشّاق به |
|
|
عشق مغز كائنات آمد مدام |
ليك نبود عشق بىدرد تمام |
|
|
قدسيان را عشق هست و درد نيست |
درد را جز آدمى در خورد نيست |
|
|
هر كه را در عشق محكم شد قدم |
در گذشت از كفر و از اسلام هم |
|
(منطق الطير عطار، ص ٦٦- ٦٧) كافران از درك آن حقيقت محروماند و پيوسته در گزند، و مؤمنان به بويى از آن خرسند، و عاشقان در وصال آن دل پسند. اما خداوندان عقل جزوى درك اين حقيقت