شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٩٤ - آموختن پيشه گور كنى قابيل از زاغ پيش از آن كه در عالم علم گور كنى و گور بود
آموختن پيشه گور كنى قابيل از زاغ پيش از آن كه در عالم علم گور كنى و گور بود
|
كندن گورى كه كمتر پيشه بود |
كَى ز فكر و حيله و انديشه بود |
|
|
گر بُدى اين فهم مر قابيل را |
كى نهادى بر سر او هابيل را |
|
|
كه كجا غايب كنم اين كشته را |
اين به خون و خاك در آغشته را |
|
|
ديد زاغى زاغ مرده در دهان |
بر گرفته تيز مىآيد چنان |
|
|
از هوا زير آمد و شد او به فن |
از پى تعليم او را گور كن |
|
|
پس به چنگال از زمين انگيخت گرد |
زود زاغ مرده را در گور كرد |
|
|
دفن كردش پس بپوشيدش به خاك |
زاغ از الهام حق بُد علمناك |
|
|
گفت قابيل آه شُه بر عقلِ من |
كه بود زاغى ز من افزون به فن |
|
ب ١٣٠٧- ١٣٠٠ آموختن پيشه گور كنى قابيل: در قرآن كريم است: فَبَعَثَ اللَّهُ غُراباً يَبْحَثُ فِي الْأَرْضِ لِيُرِيَهُ كَيْفَ يُوارِي سَوْأَةَ أَخِيهِ. (مائده، ٣١) و در تفسير آمده است: «چون قابيل به كار كشته برادر درماند خداى تعالى دو كلاغ را بفرستاد تا با يكديگر جنگ كردند، يكى ديگرى را بكشت آن گه بيامد و به چنگال زمين بروفت، و او را در آن جا نهاد و خاك بر سر او كرد. او از كلاغ آن بديد همچنان برادر را دفن كرد.» (از تفسير ابو الفتوح رازى) بر سر نهادن: كنايت از بردن. در تفسير ابو الفتوح رازى آمده است: «او را بر گرفت و در جوالى نهاد و بر دوش گرفت و با خود مىگردانيد.» عِلمناك: آموخته، تعليم گرفته. (كنايت از آگاهى غريزى.) شُه: تف.
فَن: راه، روش. (روش گور كنى را به او آموخت.) در بيتهاى پيش فرمود دانشها همه از پيمبران بوده است و آنان با وحى از خدا