شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٠٧ - منازعت اميران عرب با مصطفى
آن چه به نظر مىرسد اين است كه اين داستان بر گرفته از چند داستان است. يكى آن چه مشركان مكه در آغازِ دعوت رسول ٦ و مخالفت آنان با وى، از او خواستند كه سالى آنان خداى او را بپرستند و سالى او خداى آنان را. (السِيرَةُ الحَلَبِيَّة، ج ١، ص ٣٠٤) ديگر نامه مسيلمه كذّاب به رسول ٦ كه نيمى از حكومت از آن تو و نيمى از آنِ من (همان كتاب، ج ٣، ص ٢٢٥). آن نامه در سالهاى آخر عمر رسول ٦ بدو نوشته شده. اما داستان قضيب و ماندن آن بر روى آب ظاهراً بر گرفته از قرآن كريم است، در باره سرپرستى مريم: وَ ما كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يُلْقُونَ أَقْلامَهُمْ أَيُّهُمْ يَكْفُلُ مَرْيَمَ. (آل عمران، ٤٤) «پس زكريّا در مسجد در ميان قوم آواز داد كه كيست كه اين دختر را بپذيرد؟ هر يكى گفت كه من بپذيرم. در ميان ايشان خصومت افتاد. ندا آمد كه قلمها در آب نهيد.
و آن قلمها كه مىنوشتند آهنين بود. قلم آن كس كه بر روى آب ايستد پايندگى كند. (قصص الانبياء جويرى، ص ٢٠٣)
|
مُلك بر بَسته چنان باشد ضعيف |
ملك بر رُسته چنين باشد شريف |
|
|
نيزهها را گر نديدى با قضيب |
نامشان بين نام او بين اى نجيب |
|
|
نامشان را سيل تيز مرگ برد |
نام او و دولت تيزش نمرد |
|
|
پنج نوبت مىزنندش بر دوام |
همچنين هر روز تا روز قيام |
|
|
گر تو را عقل است كردم لطفها |
وَ ر خرى؟ آوردهام خر را عصا |
|
|
آن چنان زين آخُرت بيرون كُنم |
كز عصا گوش و سرت پر خون كنم |
|
|
اندر اين آخُر خران و مردمان |
مىنيابند از جفاى تو أمان |
|
|
نك عصا آوردهام بهر ادب |
هر خرى را كو نباشد مُستحَب |
|
|
اژدهايى مىشود در قهر تو |
كاژدهايى گشته اى در فعل و خو |
|
|
اژدهاى كوهيى تو بىامان |
ليك بنگر اژدهاى آسمان |
|
|
اين عصا از دوزخ آمد چاشنى |
كه هلا بگريز اندر روشنى |
|
|
ور نه درمانى تو در دندان من |
مَخلصت نبود ز در بندان من |
|
|
اين عصايى بود اين دم اژدهاست |
تا نگويى دوزخ يزدان كجاست |
|
ب ٢٨٠٩- ٢٨٩٧