شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣١٣ - قصه سبحانى ما أعظم شأنى گفتن أبو يزيد قدس الله سره و اعتراض مريدان و جواب اين مر ايشان را نه به طريق گفت زبان بلكه از راه عيان
|
نيم دانش دست او را بسته كرد |
جان ببرد الّا كه خود را خسته كرد |
|
ب ٢١٣٢- ٢١٢٢ هماى بىخودى: (اضافه مشبه به بمشبه) چون از خود بىخود شد.
نيست اندر جبّهام: اين جمله را به بو سعيد نيز نسبت دادهاند: «يك روز در نيشابور شيخ ما ابو سعيد قَدَّسَّ اللَّهُ روحَهُ العَزيز مجلسى مىگفت چون در سخن گرم شد، و حالتى پديد آمد و خوش ببود در ميان سخن گفت لَيسَ فِى الجُبَّةِ سِوَى اللَّه.» (اسرار التوحيد، ج ١، ص ٢٠١) گرده كوه: ظاهراً مقصود از «گرده كوه» دز گنبدان است. سه فرسنگ است تا دامغان و يكى از قلعههاى اسماعيليان در آن جا بوده است. (لغت نامه) صاحب قران: آن مولود كه هنگام افتادن نطفه او در رحم مادر و يا به وقت زادن وى قران بزرگ باشد. و قران بزرگ را نزديكى زحل و مشترى با يكديگر معنى كردهاند. سپس به معنى بزرگ رتبت و عالى قدر به كار رفته است. و در اين بيت وصف بايزيد است.
نيم دانش: كنايت از شناختن نه بِحقِّ المَعرفه. (مىدانست كه او به باطل سخن نمىگويد، اما ظاهر حال را هم نمىتوانست ناديده بگيرد. لاجرم بدو زخم كشنده نزد.)
|
روز گشت و آن مريدان كاسته |
نوحهها از خانه شان برخاسته |
|
|
پيش او آمد هزاران مرد و زن |
كاى دو عالم درج در يك پيرهن |
|
|
اين تن تو گر تن مردم بدى |
چون تن مردم ز خنجر گُم شدى |
|
|
با خودى با بىخودى دو چار زد |
با خود اندر ديده خود خار زد |
|
|
اى زده بر بىخودان تو ذو الفقار |
بر تن خود مىزنى آن، هوش دار |
|
|
ز آن كه بىخود فانى است و آمِن است |
تا ابد در آمِنى او ساكن است |
|
|
نقش او فانىّ و او شد آينه |
غير نقش روىِ غير آن جاى نه |
|
|
گر كنى تف سوى روى خود كنى |
ور زنى بر آينه بر خود زنى |
|
|
ور ببينى روى زشت، آن هم توى |
ور ببينى عيسى و مريم توى |
|
|
او نه اين است و نه آن او ساده است |
نقش تو در پيش تو بنهاده است |
|
|
چون رسيد اينجا سخن لب در ببست |
چون رسيد اينجا قلم در هم شكست |
|
ب ٢١٤٣- ٢١٣٣