شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٣٨ - آزاد شدن بلقيس از ملك و مست شدن او از شوق ايمان، و التفات همت او از همه ملك منقطع شدن وقت هجرت، الا از تخت
ميان خاك: مرحله جمادى.
إنشار: زنده گردانيدن. در اين بيت رساندن از مرحله جمادى به نباتى مقصود است.
از دوا بدتر شدن: با آن كه ديدى خدا تو را از جمادى به حيوانى كشاند، انكار تو در حشر پس از مرگ شدت يافته است.
خصمى و انكار: اشارت است بدان چه در قرآن كريم است: أَ وَ لَمْ يَرَ الْإِنْسانُ أَنَّا خَلَقْناهُ مِنْ نُطْفَةٍ فَإِذا هُوَ خَصِيمٌ مُبِينٌ. (يس، ٧٧) فكرت و انكار را منكر شدن: اشارت است بدان كه هنگام نطفه بودن كه هنوز قوه انديشيدن در تو پديد نيامده بود، منكر انديشيدن بودى.
درست شدن حشر: راست بودن آن. (در جمادى منكر حيوان شدن بودى ليكن آن را ديدى. اكنون همان حالت كه تو منكر آن بودى پديد آمد دليل حشر تو خواهد بود.) هَلْ أَتى عَلَى الْإِنْسانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئاً مَذْكُوراً: آيا آمد بر آدمى روزگارى را كه چيزى ياد كردنى نبود. (انسان، ١) سخن در تخت بلقيس بود، سليمان (ع) فرمود آن را بايد آورد، تا خردى چيزى را كه بدان دل بسته است از يك سو و نعمت عزت اسلام را از سوى ديگر ببيند، و آغاز كار خود را فراموش نكند كه چه بود، و اكنون به كجا رسيده است.
بدين مناسبت گفتار را به مطلبى مىكشاند كه در مطاوى مثنوى بارها فرموده است.
انسان، آغاز او، رسيدنش از جمادى به انسانى و ديدن اين مرحلهها را، و انكار كردن او حشر پس از مرگ را.
در اينجا انسان مخاطب است كه: خاك بودى و بدان دل بستگى داشتى پس نطفه و مضغه شدى و به حيات رسيدى اين نشرها حجتى است بر تو تا انكار حشر نكنى. آن خدايى كه تو را از خاك بدين صورت در آورد تواند ديگر بار از خاكت بر آورد. آن گاه كه خاك بودى (به زبان حال) مىگفتى چگونه خاكى تواند انسانى انديشنده بود. اين انكار هنگامى در تو پديد آمد كه در مرحله جمادى بودى. اكنون كه قوت فكر يافتى جايى براى انكار نخستين در تو نماند، چرا كه مىبينى كه انسانى با قوت انديشه هستى.
پس از همان انكار در مرحله جمادى و نادرست بودن آن پس از رسيدنت به مرحله انسانى، حشر نيز اثبات مىشود. و انكار تو اكنون مانند آن است كه كسى در خانه كسى را زند و صاحب خانه از درون خانه گويد من خانه نيستم. همان انكار دليل بودن اوست.