شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٩٨ - قصه عطارى كه سنگ ترازوى او گل سر شوى بود و دزديدن مشترى گل خوار از آن گل، هنگام سنجيدن شكر، دزديده و پنهان
مأخذ داستان سروده سنايى است كه با اين بيت آغاز مىشود:
|
بود در شهر بلخ بقالى |
بىكران داشت در دكان مالى ... |
|
(حديقة الحقيقة، ص ٤١١) و مناسبت آن بيت ٦٢٢ است.
گل سر شوى: گلى است معروف كه از دو فرسخ ميانه شمال و جنوب قصبه اردكان از گريوه كوه در آورند (لغت نامه)، اين گل را در حمام به جاى صابون براى شستن سر و تن به كار مىبردند، گل شيرازى.
|
گلى خوشبوى در حمام روزى |
رسيد از دست محبوبى به دستم |
|
(سعدى) گل خوار: آن كه به خوردن گل خوى گرفته. (نگاه كنيد به: ذيل بيت ٢٨٥٢/ ١) ابلوج: قند سفيد. و شكر سفيد نيز نوشتهاند.
زفت: سخت سفت.
دو دل: متردد در كار كه ميان دو يا چند چيز مردد باشد. ولى بيتهايى كه شاهد آمده آن معنى را نمىرساند. ظاهراً آوردن دو دل متأثر از سروده سنايى است:
|
در ترازو نديد صدگان سنگ |
گشت دل تنگ از آن و كرد آهنگ ... |
|
|
كرد از گل ترازو را پا سنگ |
تا شكر بدهدش مقابل سنگ |
|
(حديقة الحقيقة، ص ٤١١) كه اين دو بيت ترديد عطار را مىرساند كه سنگ از كجا به دست آرد تا در ترازو نهد. نيز «دو دل» به معنى منافق هم آمده است.
موضع: بدل، به جاى.
ستيره: پوشيده، سر پوشيده، با حجاب.
به و به: بهتر. بسيار خوب.
اعتداد: كفايت كردن، متعادل ساختن.
دير ماندن: معطل كردن، طول دادن.
ناشكفت: خود نانگهدار. بىمحابا.
|
ناگهانى خود عسس او را گرفت |
مشت و چوبش زد ز صفرا ناشكفت |
|
٤٢٥٥/ ٦