شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٣٩ - نصيحت دنيا اهل دنيا را به زبان حال و بىوفايى خود را نمودن به وفا طمع دارندگان از او
نيم ديدن ابليس: از آدم تنها جسم خاكى او را ديدن.
جهان بين آدم: مقام خليفة اللهى او و دانستن اسماء، و ندانستن فرشتگان آن را.
|
بود آدم ديده نور قديم |
موى در ديده بود كوه عظيم |
|
١٨/ ٢ داستان مردى كه ژندهها را درون پارچه اى ريخته و به صورت دستارى بزرگ در آورده بود، رمز دنياست كه از يك سو با زيورهاى خود دنيا جويان را فريب مىدهد و از سوى ديگر با مرگ مردمان و دست به دست گرداندن مال آنان، مكر خود را نمايان مىكند. از اين دگرگونىها مولانا به كون و فساد تعبير مىكند كه البته مقصود او معنى فلسفى اين تركيب نيست. كون و فساد بدان معنى كه آن را خلع و لبس نيز گويند پى در پى براى هر موجود هست.
سپس نمونههاى محسوسى را از بهاران و پاييز، سر زدن خورشيد و فرو رفتن آن، ماه تمام در نيمه و فرو رفتن آن در پايان ماه، روى زيبا و زشت شدن آن هنگام پيرى و همچنين ... بيان مىكند و سرانجام گويد اين دگرگونىها كه در دنيا رخ مىدهد، اندرزهاى اوست و طالبان خويش، تا عبرت گيرند و نگويند دنيا ما را فريفت. چنان كه نوشته شد بهترين تصوير از دگرگونى دنيا و اندرزهاى او سخن مولى امير مؤمنان است در فقرهى ١٣١ از كلمات قصار.
|
فضلِ مردان بر زنان اى بو شجاع |
نيست بهر قُوّت و كسب و ضياع |
|
|
ور نه شير و پيل را بر آدمى |
فضل بودى بهر قُوَّت اى عَمِى |
|
|
فضل مردان بر زن اى حالى پرست |
ز آن بود كه مرد پايان بين تر است |
|
|
مرد كاندر عاقبت بينى خَم است |
او ز اهل عاقبت چون زن كم است |
|
|
از جهان دو بانگ مىآيد به ضِد |
تا كدامين را تو باشى مستعد |
|
|
آن يكى بانگش نُشورِ أتقيا |
و آن يكى بانگش فريب اشقيا |
|
|
من شكوفه خارم اى خوش گرم دار |
گل بريزد من بمانم شاخِ خار |
|
|
بانگ اشكوفهاش كه اينك گل فروش |
بانگ خار او كه سوى ما مكوش |
|
|
اين پذيرفتى بماندى ز آن دگر |
كه مُحبّ از ضدِّ محبوب است كر |
|
|
آن يكى بانگ اين كه اينك حاضرم |
بانگ ديگر بنگر اندر آخرم |
|