شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٦١ - حمله بردن اين جهانيان بر آن جهانيان و تاختن بردن سينور ذر و نسل، كه سر حد غيب است و غفلت ايشان از كمين كه چون غازى به غزا نرود كافر تاختن آورد
|
توبه كردم از سخن كانگيختم |
بىسخن من دارويت آميختم |
|
|
كه نهم بر ريشِ خامت تا پزد |
يا بسوزد ريش و ريشهات تا ابد |
|
|
تا بدانى كه خبير است اى عَدو |
مىدهد هر چيز را در خورد او |
|
|
كى كژى كردى و كى كردى تو شر |
كه نديدى لايقش در پى أثر؟ |
|
|
كى فرستادى دمى بر آسمان |
نيكيى كز پى نيامد مثل آن |
|
|
گر مراقب باشى و بيدار تو |
بينى هر دم پاسخ كردار تو |
|
|
چون مراقب باشى و گيرى رَسن |
حاجتت نايد قيامت آمدن |
|
|
آن كه رمزى را بداند او صحيح |
حاجتش نايد كه گويندش صريح |
|
|
اين بلا از كَودنى آيد تو را |
كه نكردى فهم نكته و رمزها |
|
|
از بدى چون دل سياه و تيره شد |
فهم كن اينجا نشايد خيره شد |
|
|
ور نه خود تيرى شود آن تيرگى |
در رسد در تو جزاى خيرگى |
|
|
ور نيايد تير از بخشايش است |
نه پىِ ناديدن آلايش است |
|
|
هين مراقب باش گر دل بايدت |
كز پى هر فعل چيزى زايدت |
|
|
ور از اين افزون تو را همّت بود |
از مراقب كار بالاتر رود |
|
ب ٢٤٦٧- ٢٤٤٣ غازيان: جنگ جويان.
غازيان غيب: استعارت از عذابهاى الهى. اشارت است به آيه ١٧٨ سوره آل عمران كه خدا كافران را مهلت مىدهد تا بيشتر گناه كنند آن گاه يك باره آنان را بگيرد.
در بندان: بيشتر به معنى شهر بند و محاصره است.
|
در آن سالى كجا رويد به سنگ خاره بر نعمت |
ز خصم او به شهر خصم باشد قحط و در بندان |
|
(قطران، به نقل از لغت نامه) و به معنى «سَد» و «دروازه» نيز آمده است و در بيت مورد بحث معنى اخير مناسب تر است.
مردان غيب: آنان كه قدرشان در اين جهان ناشناخته است و نزد خدا شناخته. پيمبران، و مقصود موسى (ع) است.