شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٢٧ - بيان آن كه خلق دوزخ گرسنگانند و نالاناند به حق كه روزىهاى ما را فربه گردان و زود زاد به ما رسان كه ما را صبر نماند
كيمياى خوش دمى: استعارت از ارشاد و انذار. راهنمايى.
لحاف نعمت: اضافه مشبّه به بمشبّه، و مقصود غفلت است. (نصيحت خود باز گير و آنان را در اين غفلت واگذار تا سر گرم نعمت دنيا شوند.) رَده: دسته، گروه.
شمع مرده و ساقى شده (رفته): فرصت از دست شده جهان به پايان رسيده و قيامت آغاز گشته. چنان كه فرعون هنگامى ايمان آورد كه سود نداشت و بدو گفتند: آلْآنَ وَ قَدْ عَصَيْتَ. (يونس، ٩١) شاه: استعارت از قدرت خداى عز و جل كه سيطره بر همه جهان دارد.
معاش: زندگانى.
كافران چنان مست سركشى گشتهاند كه جز عيش دنيوى چيزى را نمىنگرند. و نمىدانند طعمه دوزخاند و خود را براى آتش مىپرورند. پس همان به كه در اين غفلت بمانند تا چون سر بردارند ببينند كار از كار گذشته است و روز جزا پديد گشته. آن گاه گويند:
يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ فِي جَنْبِ اللَّهِ. (زمر، ٥٦) و بدانند دقيقه اى از ديده حق پنهان نبودهاند و در هر حال خدا با ايشان بوده است كه: وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ. (حديد، ٤)
|
چون خرد با توست و مشرف بر تنت |
گر چه زو قاصر بود اين ديدنت |
|
|
نيست قاصر ديدن او اى فلان |
از سكون و جُنبشت در امتحان |
|
|
چه عجب گر خالق آن عقل نيز |
با تو باشد چون نه اى تو مُستَجِيز |
|
|
از خرد غافل شود بر بَد تند |
بعد آن عقلش ملامت مىكند |
|
|
تو شدى غافل ز عقلت عقل نى |
كز حضورستش ملامت كردنى |
|
|
گر نبودى حاضر و غافل بُدى |
در ملامت كى تو را سيلى زدى |
|
|
ور از او غافل نبودى نفس تو |
كى چنان كردى جنون و تَفسِ تو |
|
|
پس تو و عقلت چو اصطرلاب بود |
زين بدانى قربِ خورشيد وجود |
|
|
قرب بىچون است عقلت را به تو |
نيست چپّ و راست و پس يا پيش رو |
|
|
قرب بىچون چون نباشد شاه را |
كه نيابد بحث عقل آن راه را |
|
|
نيست آن جنبش كه در اصبع تو راست |
پيش اصبع يا پسش يا چپّ و راست |
|
|
وقت خواب و مرگ از وى مىرود |
وقت بيدارى قرينش مىشود |
|