شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٤٨ - حكايت آن پادشاه زاده كه پادشاهى حقيقى به وى روى نمود، يوم يفر المرء من اخيه و امه و أبيه نقد، وقت او شد،
حكايت آن پادشاه زاده كه پادشاهى حقيقى به وى روى نمود، يَومَ يَفِرُّ المَرءُ مِن اخِيهِ وَ امِّهِ وَ أبِيهِ. نقد، وقت او شد،
پادشاهى، اين خاك توده كودك طبعان كه قلعه گيرى نام كنند آن كودك كه چيره آيد بر سر خاك توده بر آيد و لاف زند كه قلعه مراست كودكان ديگر بر وى رشك برند كه التُّرابُ رَبيعُ الصِّبيان، آن پادشاه زاده چو از قيد رنگها بِرَست گفت من اين خاكهاى رنگين را همان خاك دون مىگويم، زر و اطلس و اكسون نمىگويم من از اين اكسون رَستم، يكسون رفتم و آتَينَاهُ الحُكمَ صَبِيًّا. ارشاد حق را مرور سالها حاجت نيست در قدرت كُن فَيكون هيچ كس سخن قابليّت نگويد
|
پادشاهى داشت يك برنا پسر |
ظاهر و باطن مُزيَّن از هنر |
|
|
خواب ديد او كآن پسر ناگه بمُرد |
صافىِ عالم بر آن شه گشت دُرد |
|
|
خشك شد از تاب آتش مَشك او |
كه نماند از تَفِّ آتش اشك او |
|
|
آن چنان پُر شد ز دود و دَرد شاه |
كه نمىيابيد در وى راه آه |
|
|
خواست مردن قالبش بىكار شد |
عمر مانده بود شه بيدار شد |
|
|
شاديى آمد ز بيداريش پيش |
كه نديده بود اندر عمر خويش |
|
|
كه ز شادى خواست هم فانى شدن |
بس مُطَوَّق آمد اين جان و بدن |
|
|
از دم غم مىبميرد اين چراغ |
وز دم شادى بميرد اينت لاغ |
|
|
در ميان اين دو مرگ او زنده است |
اين مطوَّق شكل جاى خنده است |
|
ب ٣٠٩٢- ٣٠٨٤ پادشاه زاده: نيكلسون نوشته است: معلوم نيست مولانا اين حكايت را از كجا گرفته ولى اشارت به دفتر اول (داستان كنيزك و زرگر و طبيب الهى) كرده است.
اين بيتها رمز حقيقتى است كه در مطاوى مثنوى چند بار به صورتهاى گونهگون آمده است. در اين داستان «پادشاه زاده» روح انسان است و «عجوز كابلى» رمز دنيا كه