شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٢٥ - پيدا كردن سليمان
پيدا كردن سليمان ٧ كه مرا خالصاً لِأَمرِ اللَّهِ جهد است در ايمان تو، يك ذرّه غرضى نيست مرا، نه در نفس تو و حسن تو و نه در ملك تو، خود بينى چون چشم جان باز شود بنور اللَّه
|
هين بيا كه من رسولم دعوتى |
چون اجل شهوت كُشم نه شهوتى |
|
|
ور بود شهوت امير شهوتم |
نه اسير شهوت روى بُتم |
|
|
بت شكن بوده است اصل ما |
چون خليل حقّ و جمله انبيا |
|
|
گر در آييم اى رهى در بتكده |
بُت سجود آرد نه ما در معبده |
|
|
احمد و بو جهل در بت خانه رفت |
زين شدن تا آن شدن فرقى است زفت |
|
|
اين در آيد سر نهند او را بتان |
آن در آيد سر نهد چون امَّتان |
|
|
اين جهان شهوتى بت خانهاى است |
انبيا و كافران را لانهاى است |
|
|
ليك شهوت بنده پاكان بود |
زر نسوزد ز آن كه نقد كان بود |
|
|
كافران قلباند و پاكان همچو زر |
اندر اين بوته دَرند اين دو نفر |
|
|
قلب چون آمد سيه شد در زمان |
زر در آمد شد زَرىِّ او عيان |
|
|
دست و پا انداخت زر در بوته خوش |
در رخ آتش همىخندد رَگَش |
|
|
جسم ما رو پوش ما شد در جهان |
ما چو دريا زيرِ اين كَه در نهان |
|
|
شاه دين را منگر اى نادان به طين |
كين نظر كرده است ابليس لعين |
|
|
كَى توان اندود اين خورشيد را |
با كَف گِل، تو بگو آخر مرا |
|
|
گر بريزى خاك و صد خاكسترش |
بر سر نور او بر آيد بر سرش |
|
|
كَه كِه باشد كو بپوشد روىِ آب |
طين كه باشد كو بپوشد آفتاب |
|
|
خيز بلقيسا چو ادهم شاهوار |
دود از اين ملك دو سه روزه بر آر |
|
ب ٨٢٧- ٨١١ پيدا كردن: آشكار ساختن، گفتن.