شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٤٢
|
شهر از آن آمن شود كآن شهريار |
دارد اندر قهر زخم و گير و دار |
|
|
پس بميرد آن هوسها در نفوس |
هيبت شه مانع آيد ز آن نحوس |
|
|
باز چون آيد به سوى بزم خاص |
كى بود آن جا مهابت يا قصاص |
|
|
حلم در حلم است و رحمتها به جوش |
نشنوى از غير چنگ و ناخروش |
|
|
طبل و كوس هول باشد وقت جنگ |
وقت عشرت با خواص آواز چنگ |
|
|
هست ديوان محاسب عام را |
و آن پرى رويان حريف جام را |
|
|
آن زره و آن خود مر چاليش راست |
وين حرير و رود مر تَعريش راست |
|
|
اين سخن پايان ندارد اى جواد |
ختم كن وَ اللَّهُ أعلَم بِالرَّشاد |
|
ب ٣٧٨٤- ٣٧٧١ بر نشست: سوار شدن. «سپيد زرده، بر نشست ملوك را شايد.» (نوروز نامه، به نقل از لغت نامه) هَول سرهنگان: بهتر است آن را اضافه اختصاصى گرفت. (هنگام سوار شدن شاهان و گذار آنان بر مردمان سرهنگان ترس آور را به همراه دارند.) صارم: شمشير بران.
من و ما: خود نمايى. خود بينى.
|
هر كه بر در او من و ما مىزند |
رَدّ باب است او و بر لا مىتند |
|
٣٠٥٥/ ١ نُحُوس: جمع نحس: نافرخنده. كنايت از نابسامانىها.
|
چند گويى همچو زاغ پُر نحوس |
اى خليل از بهر چه كشتى خروس |
|
٩٣٨/ ٥ ديوان محاسب: ديوان حساب، دستگاهى كه در آن حساب ديوانيان را رسند و در آن جا عموم را راه نيست.
رود: نوعى ساز.
تعريش: بر تخت يا بر كوشك بردن. (غياث اللغات، آنندراج) به مناسبت پر گشادن جبرئيل و بىهوش شدن رسول ٦ و در آغوش كشيدن جبرئيل آن حضرت را، تصويرى از سطوت و عطوفت خاصان حضرت حق ترسيم مىكند و