شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٩١ - نشستن ديو بر مقام سليمان
بَوش: خود نمايى.
|
گر زيادت مىشود زين رو بود |
نه از براى بَوش و هاى و هو بود |
|
١٢/ ٤ عارض: شارحان آن را عارض لشكر، خيمه، سايبان و نمايش ظاهرى معنى كردهاند. از اين جمله «عارض لشكر» مناسب است اما در بيت كنايت از هياهوى ظاهرى است.
طاق و طُرُنب: طاق و طرم.
|
اين معانى راست از چرخ نهم |
بىهمه طاق و طرم |
|
١٠٩٨/ ٢ سر نهادن: اطاعت كردن، تسليم شدن.
سنب نهادن: كنايت از كمترين توجه كردن.
جبين نهادن: سجده كردن.
پنجه: كنايت از قوّه باز دارنده از خطا كه در اولياست.
سر زير: مردود.
ادبار: ادبار را براى رعايت قافيت بايد ممال (ادبير) خواند.
ديو و نام خود را سليمان كردن: اشارت است به جنّى كه نام او را «صخر» نوشتهاند و گفتهاند خاتم سليمان را در انگشت كرد. (نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣٦١٨/ ١) روى پوشى: تلبيس، مكر.
در ميان حد و فعل جستن: رفتار و گفتار او را با هم سنجيدن كه برابر است يا نه.
داستان ديو و انگشترى سليمان را ربودن، رمز مدعيانى است كه با فرا گرفتن لفظهاى چند، دعوى ارشاد مىكنند. و چون از خود بيم دارند، اوليا را تهمت مىنهند و آنان را دعويدارِ دروغگو مىشناسانند و نمىدانند كه مردان خدا را نشانههاى ديگر است.
|
كار مردان روشنى و گرمى است |
كار دونان حيله و بىشرمى است |
|
٣٢٠/ ١ ديو اگر انگشتر سليمان را در دست كرد كار سليمانى نتواند انجام داد:
|
اسم اعظم بكند كار خود اى دل خوش باش |
كه به تزوير و حبل ديو سليمان نشود |
|
(حافظ)