شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٩١ - قصه هديه فرستادن بلقيس از شهر سبا سوى سليمان
|
چون نمايد ذرّه پيش آفتاب؟ |
همچنان است آفتاب اندر لباب |
|
|
آفتابى را كه رخشان مىشود |
ديده پيشش كُند و حيران مىشود |
|
|
همچو ذرّه بينيش در نور عرش |
پيش نور بىحد موفور عرش |
|
|
خوار و مسكين بينى او را بىقرار |
ديده را قوّت شده از كردگار |
|
|
كيميايى كه از او يك مأثرى |
بر دخان افتاد گشت آن اخترى |
|
|
نادر اكسيرى كه از وى نيم تاب |
بر ظلامى زد بكردش آفتاب |
|
|
بو العجب ميناگرى كز يك عمل |
بست چندين خاصيت را بر زحل |
|
|
باقى اخترها و گوهرهاى جان |
هم بر اين مقياس اى طالب بدان |
|
|
ديده حسّى زبون آفتاب |
ديده ربّانيى جو و بياب |
|
|
تا زبون گردد به پيش آن نظر |
شعشعات آفتاب با شرر |
|
|
كآن نظر نورى و اين نارى بود |
نار پيش نور بس تارى بود |
|
ب ٥٩٦- ٥٧٨ صداع: در لغت به معنى درد سر است و در اين بيت ناله و تضرع مقصود است و البته به معنى لغوى آن نيز تلميحى دارد.
حادثات: جمع حادثه: اتفاقهاى بد.
راستانه: از روى راستى. (اگر از روى راستى به خدا رو آرى و به درگاه او تعظيم كنى به او نزديك شوى و خواهى دانست از اختران كارى ساخته نيست.) شارق: درخشنده، تابان. و نيز «شارق» به معنى آفتاب است.
بارق: برق زننده، نورانى. (روز حقيقى هنگامى است كه نور او تجلى كند.) لباب: خالص و گزيده از چيزى. در مثنوى هم بدين معنى به كار رفته:
|
باز باش اى باب بر جوياى باب |
تا رسد از تو قشور اندر لباب |
|
٣٧٦٤/ ١ و گاه به معين خرد آمده است:
|
كو نظر گاه شعاع آفتاب |
كو نظر گاه خداوند لباب |
|
٦١٧/ ٤ و گاه به معنى نور الهى و روشنى درونى است كه در پيمبران و اولياست: