شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٠٨ - نيت كردن او كه اين زر بدهم بد آن هيزم كش چون من روزى يافتم به كرامات مشايخ، و رنجيدن آن هيزم كش از ضمير و نيت او
|
سوى من آمد به هيبت همچو شير |
تنگ هيزم را ز خود بنهاد زير |
|
|
پرتو حالى كه او هيزم نهاد |
لرزه بر هر هفت عضو من فتاد |
|
|
گفت يا رب گر تو را خاصان هىاند |
كه مبارك دعوت و فرّخ پىاند |
|
|
لطف تو خواهم كه مينا گو شود |
اين زمان اين تنگ هيزم زر شود |
|
|
در زمان ديدم كه زر شد هيزمش |
همچو آتش بر زمين مىتافت خوش |
|
|
من در آن بىخود شدم تا دير گه |
چون كه با خويش آمدم من از وله |
|
|
بعد از آن گفت اى خدا گر آن كبار |
بس غيورند و گريزان ز اشتهار |
|
|
باز اين را بند هيزم ساز زود |
بىتوقّف هم بر آن حالى كه بود |
|
|
در زمان هيزم شد آن اغصان زر |
مست شد در كار او عقل و نظر |
|
|
بعد از آن برداشت هيزم را و رفت |
سوى شهر از پيش من او تيز و تفت |
|
|
خواستم تا در پى آن شه روم |
پرسم از وى مشكلات و بشنوم |
|
|
بسته كرد آن هيبت او مر مرا |
پيش خاصان ره نباشد عامه را |
|
|
ور كسى را ره شود گو سر فشان |
كآن بود از رحمت و از جذبشان |
|
|
پس غنيمت دار آن توفيق را |
چون بيابى صحبت صدّيق را |
|
|
نه چو آن ابله كه يابد قرب شاه |
سهل و آسان در فتد آن دم ز راه |
|
|
چون ز قربانى دهندش بيشتر |
پس بگويد ران گاو است اين مگر |
|
|
نيست اين از ران گاو اى مفترى |
ران گاوت مىنمايد از خرى |
|
|
بذل شاهانه است اين بىرشوتى |
بخشش محض است اين از رحمتى |
|
ب ٧١٦- ٦٩٣ سمع: شنوايى. كنايت از ادراك درونى.
شمع هو: نور الهى. (گوش درون وى از عالم غيب نيرو مىگرفت و آن چه در ضميرم گذشت دانست.)
|
رو كه بىيسمع و بىيبصر توى |
سر توى چه جاى صاحب سر توى |
|
١٩٣٨/ ١ (نگاه كنيد به: ذيل بيت ١٩٣٨/ ١) چراغ درون شيشه: چنان كه شيشه مانع ديدن نور چراغ نيست جسمها مانع اطلاع وى از