شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٦٠ - مثل قانع شدن آدمى به دنيا و حرص او در طلب دنيا و غفلت او از دولت روحانيان كه أبناى جنس وىاند و نعره زنان كه يا ليت قومى يعلمون
شيران خدا: اولياء اللَّه.
زرق: مكر، حيلت.
شير گير:
|
اى گرفته همچو گربه موش پير |
گر از آن مى شير گيرى شير گير! |
|
|
اى بخورده از خيالى جامِ هيچ |
همچو مستانِ حقايق بر مپيچ |
|
٧١٣- ٧١٢/ ٣ ترك صيد كردن: كار خود را به خدا واگذاشتن.
وَلَه: حيرانى از شدت وجد.
مرغ مرده: مرغى كه شكارچيان در مدخل دام نهند، تا بدان مرغان را شكار كنند.
بَين: جدايى، فراق.
القَلبُ بَينَ اصبَعَين: اشارت است به حديث: «قَلبُ المُؤمنِ بَينَ إصبَعَي مِن أصابِعِ الرَّحْمنِ.»
|
نور غالب ايمن از نقص و غَسَق |
در ميان اصبَعينِ نور حق |
|
٧٥٩/ ١ دوستان خدا تا او را يافتهاند از هر چه جز او روى برتافتهاند. مرده حضرت اويند و شكار شده اويند. خود را هيچ انگارند و هر چه دارند از او دارند و گويند:
|
گر بپرانيم تير آن نه ز ماست |
ما كمان و تير اندازش خداست |
|
٦١٦/ ١ مىكوشند تا آنان را كه در خورند به دام افكنند، و به درگاه او برند.
|
گويد او منگر به مردارى من |
عشق شه بين در نگهدارىِّ من |
|
|
من نه مُردارم مرا شه كشته است |
صورت من شبه مُرده گشته است |
|
|
جنبشم زين پيش بود از بال و پَر |
جنبشم اكنون ز دستِ دادگر |
|
|
جنبش فانيم بيرون شد ز پوست |
جنبشم باقى است اكنون چون از اوست |
|
|
هر كه كژ جُنبد به پيش جنبشم |
گر چه سيمرغ است زارش مىكُشم |
|
|
هين مرا مُرده مبين گر زنده اى |
در كفِ شاهم نگر گر بنده اى |
|
|
مرده زنده كرد عيسى از كرم |
من به كفِّ خالقِ عيسى دَرم |
|
|
كى بمانم مُرده در قبضه خدا |
بر كفِ عيسى مدار اين هم روا |
|