شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٠٧ - قصه رستن خروب در گوشه مسجد اقصى و غمگين شدن سليمان
«هواى نفسانى» به «خرنوب» همانند شده است. تا دل از هوا خالى است، و صاحب دل در پيشگاه خدا فروتن است، دل آباد است و چون هواى نفسانى در آن راه يافت، بيمارى به دل راه مىآورد. در چنين حال بايد به خدا رو آورد و از گناه عذر خواست تا ببخشايد. مبادا نزد خود جبريانه حجّت آورى و بگويى آن نافرمانى اختيارى نيست و چون ابليس «رَبِّ بِمَا أغوَيتَنى» گويى. بايد به گناه خود اعتراف كنى و به پيروى از آدم «ظَلَمنا أنفُسَنا» خوانى.
|
زيركى بفروش و حيرانى بِخَر |
زيركى ظَنّ است و حيرانى نظر |
|
|
عقل قربان كن به پيش مصطفى |
حَسبِىَ اللَّه گو كه اللّه ام كفَى |
|
|
همچو كنعان سر ز كشتى وا مكش |
كه غرورش داد نفس زيركش |
|
|
كه بر آيم بر سر كوه مَشيد |
منّتِ نوحم چرا بايد كشيد |
|
|
چون رمى از منَّتش اى بىرشد؟ |
كه خدا هم منّت او مىكشد |
|
|
چون نباشد منّتش بر جان ما |
چون كه شكر و منَّتش گويد خدا |
|
|
تو چه دانى اى غَراره پر حسد |
منّت او را خدا هم مىكشد |
|
|
كاشكى او آشنا نآموختى |
تا طمع در نوح و كشتى دوختى |
|
|
كاش چون طفل از حِيَل جاهل بدى |
تا چو طفلان چنگ در مادر زدى |
|
|
يا به علم نَقل كم بودى مَلِى |
علمِ وحى دل ربودى از ولى |
|
|
با چنين نورى چو پيش آرى كتاب |
جان وحى آساى تو آرد عتاب |
|
|
چون تَيَمُّم با وجود آب دان |
علم نَقلى با دَمِ قطب زمان |
|
|
خويش أبله كن تَبَع مىرو سپس |
رَستگى زين ابلهى يابى و بس |
|
|
أكثَر أهلُ الجَنَّةِ البُله اى پسر |
بهر اين گفته است سلطانُ البَشر |
|
ب ١٤١٩- ١٤٠٦ زيركى فروختن و حيرانى خريدن:
|
عقل بفروش و هنر حيرت بخر |
رو به خوارى نه بخارا اى پسر |
|
١١٤٦/ ٣ نَظَر: كنايت از مشاهدت يقين.
عقل قربان كردن: تسليم شدن، حجت نياوردن. چنان كه در قرآن كريم است: وَ ما