شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٤٧ - حكايت آن پير عرب كه دلالت كرد حليمه را به استعانت به بتان
چه جست و جوست؟: چرا محمد ٦ را كه ما را سر نگون خواهد كرد جست و جو مىكنى؟
بىعِيار: بىارزش.
وقت فَترت: زمان عيسى (ع) و رسول اكرم ٦ كه پيمبرى نبود، بت پرستان به بتها رو مىآوردند. (نگاه كنيد به: ذيل بيت ٩١٢/ ٤) دريدن آب تَيَمُّم را: مثلى است: «آب كه بود تيمم باطل است.» تيمُّم هنگامى براى نماز جايز است كه آب نباشد يا استعمال آن موجب زيان شود.
دُم اژدها افشردن: پا بر دم مار نهادن. كنايت از خود را به خطر افكندن.
عصا افكندن: چنان سست شد و لرزه بر او افتاد كه عصا را نتوانست نگه دارد.
ندا: بايد «ندى» خوانده شود.
ثُبور: هلاكت. اى ثبور وا ثبوراه: تباه شدم.
|
چون در آن حالت بديد او پير را |
ز آن عجب، گُم كرد زن تدبير را |
|
|
گفت پيرا گر چه من در محنتم |
حيرت اندر حيرت اندر حيرتم |
|
|
ساعتى با دم خطيبى مىكند |
ساعتى سنگم اديبى مىكند |
|
|
باد با حرفم سخنها مىدهد |
سنگ و كوهم فهمِ اشيا مىدهد |
|
|
گاه طفلم را ربوده غيبيان |
غيبيان سبز پرِّ آسمان |
|
|
از كه نالم با كه گويم اين گله |
من شدم سودايى اكنون صد دله |
|
|
غيرتش از شرح غيبم لب ببست |
اين قدر گويم كه طفلم گُم شده است |
|
|
گر بگويم چيز ديگر من كنون |
خلق بندندم به زنجير جنون |
|
|
گفت پيرش كاى حليمه شاد باش |
سجده شكر آر و رو را كم خراش |
|
|
غم مخور ياوه نگردد او ز تو |
بلكه عالم ياوه گردد اندر او |
|
|
هر زمان از رشك غيرت پيش و پس |
صد هزاران پاسبان است و حرس |
|
|
آن نديدى كان بُتانِ ذو فنون |
چون شدند از نام طفلت سر نگون؟ |
|
|
اين عجب قَرنى است بر روى زمين |
پير گشتم من نديدم جنس اين |
|
|
زين رسالت سنگها چون ناله داشت |
تا چه خواهد بر گنه كاران گماشت |
|
|
سنگ بىجُرم است در معبوديش |
تو نه اى مضطر كه بنده بوديش |
|