شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٧٩ - بيان آن كه عقل جزوى تا به گور بيش نبيند در باقى مقلد اوليا و انبياست
بيان آن كه عقل جزوى تا به گور بيش نبيند در باقى مقلّدِ اوليا و انبياست
|
پيش بينى اين خرد تا گور بود |
و آنِ صاحب دل به نفخ صور بود |
|
|
اين خرد از گور و خاكى نگذرد |
وين قَدَم عرصه عجايب نسپرد |
|
|
زين قدم وين عقل رو بيزار شو |
چشم غيبى جوى و بر خوردار شو |
|
|
همچو موسى نور كى يابد ز جيب |
سخره استاد و شاگرد كتاب |
|
|
زين نظر وين عقل نايد جز دوار |
پس نظر بگذار و بگزين انتظار |
|
|
از سخن گويى مجوييد ارتفاع |
منتظر را به ز گفتن استماع |
|
|
منصب تعليم نوع شهوت است |
هر خيال شهوتى در ره بت است |
|
|
گر به فضلش پى ببردى هر فضول |
كى فرستادى خدا چندين رسول |
|
|
عقلِ جزوى همچو برق است و درخش |
در درخشى كى توان شد سوى وخش |
|
|
نيست نور برق بهر رهبرى |
بلكه امر است ابر را كه مىگرى |
|
|
برق عقل ما براى گريه است |
تا بگريد نيستى در شوقِ هست |
|
|
عقل كودك گفت بر كُتَّاب تن |
ليك نتواند به خود آموختن |
|
|
عقل رنجور آردش سوى طبيب |
ليك نبود در دوا عقلش مصيب |
|
ب ٣٣٢٢- ٣٣١٠ عرصه عجايب سپردن: شگفتىهاى جهان و اسرار عالم خلق را دريافتن و سپس به خدا رسيدن. (عقل معاش از ديدن حقيقت محروم است.) نور از جَيب يافتن:
|
صورت بىصورت بىحدّ غيب |
ز آينه دل تافت بر موسى ز جَيب |
|
٣٤٨٦/ ١ سخره اوستاد: آن كه در پىِ فرا گرفتن دانش صورى است، و تحت تعليم استاد است.
كتاب: بايد «كتيب» خوانده شود.