شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٥٨ - مستجاب شدن دعاى پادشاه در خلاص پسرش از جادوى كابلى
مستجاب شدن دعاى پادشاه در خلاص پسرش از جادوى كابلى
|
او شنيده بود از دور اين خبر |
كه اسير پير زن گشت آن پسر |
|
|
كآن عجوزه بود اندر جادوى |
بىنظير و آمِن از مثل و دُوِى |
|
|
دست بر بالاى دست است اى فتى |
در فن و در زور تا ذات خدا |
|
|
منتهاى دستها دست خداست |
بحر بىشك منتهاى سيلهاست |
|
|
هم از او گيرند مايه ابرها |
هم بدو باشد نهايت سيل را |
|
|
گفت شاهش كين پسر از دست رفت |
گفت اينك آمدم درمان زفت |
|
|
نيست همتا زال را زين ساحران |
جز من داهى رسيده ز آن كَران |
|
|
چون كف موسى به امر كردگار |
نك بر آرم من ز سحر او دمار |
|
|
كه مرا اين علم آمد ز آن طرف |
نه ز شاگردىِّ سحرِ مُستخَف |
|
|
آمدم تا بر گشايم سحر او |
تا نماند شاه زاده زرد رو |
|
|
سوى گورستان برو وقت سَحور |
پهلوى ديوار هست اسپيد گور |
|
|
سوى قبله باز كاو آن جاى را |
تا ببينى قدرت و صُنع خدا |
|
|
بس دراز است اين حكايت تو ملول |
زُبده را گويم رها كردم فضول |
|
|
آن گِرههاى گران را بر گشاد |
پس ز محنت پور شه را راه داد |
|
|
آن پسر با خويش آمد شد دوان |
سوى تخت شاه با صد امتحان |
|
|
سجده كرد و بر زمين مىزد ذَقَن |
در بغل كرده پسر تيغ و كفن |
|
|
شاه آيين بست و اهل شهر شاد |
و آن عروس نااميدِ بىمراد |
|
|
عالم از سر زنده گشت و پُر فروز |
اى عجب آن روز روز امروز روز |
|
|
يك عروسى كرد شاه او را چنان |
كه جُلاب قند بُد پيش سگان |
|
|
جادوىِ كمپير از غصّه بمرد |
روى و خوى زشت فا مالك سپرد |
|
|
شاه زاده در تعجُّب مانده بود |
كز من او عقل و نظر چون در ربود؟ |
|