شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٧٦ - قصه شاعر و صله دادن شاه و مضاعف كردن آن وزير بو الحسن نام
«نُس» ترجمه «دهان» است و آيه ١٦٧ سوره آل عمران يَقُولُونَ بِأَفْواهِهِمْ ما لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ چنين ترجمه شده: «مىگفتند به نُسهاشان آن چه نَبُد در دل هاشان.» (تفسير شنقشى) و ترجمه يُرِيدُونَ أَنْ يُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ (توبه، ٣٢) چنين است:
«مىخواهند فرو كشند نور خداى را، او باطل كنند دين خداى را به نُسهاشان و زوانهاشان.» و در تفسير سور آبادى (ص ٥٩) آمده است: «و خود عسل بتان را بر نُس مىماليدند و در بازارها به بَيعِ مَن يَزِيد مىگرداندند.» از اين شاهدها مىتوان اطمينان يافت كه معنى «نُس» يا معنى رايج آن «دهان» است. اما «نُس» در بيتهاى مثنوى چه معنى مىدهد؟
مىدانيم «فَم» يا «فُو» به معنى دهان است و از آن فعل مشتق است و مصدر آن «فَوه» است به معنى سخن گفتن. مىتوان احتمال داد مولانا «نس» را برابر «فوه» به كار برده است: «از چنو شاعر نس» از چنان شاعر سخنگو. اما در بيت: «نه خرد هشت آن ملك را و نه نُس» (٣١٤٨/ ٤) «لب و دهان» مناسب تر است و حدسى كه مرحوم دهخدا زدهاند (مال و دارايى) مؤيدى ندارد.
بحر دست: بسيار بخشنده. كه بخشش او چون درياست.
فقه و فلسفه گفتن: كنايت از تلفيق كردن معنىهاى گوناگون و آراستن لفظ بدان.
عُشر: ده يك است از خرمن و ديگر محصولها كه به حكومت اسلامى پرداخته مىشد.
و در تعلق عشر به نوع محصول ميان فقيهان خلاف است:
|
چون كه خرمن پاس عُشر او نداشت |
او چنان شعله بر آن خرمن گماشت |
|
٣١٣١/ ١
|
عاشقان را هر نفس سوزيدنى است |
بر ده ويران خراج و عُشر نيست |
|
١٧٥٥/ ٢ و چون اتفاق مىافتاد بعض كسانى كه عشر بر محصول آنان تعلق مىگرفت، به عذر ميسر نبودن، از پرداخت خود دارى مىكردند، هنگام فشار مأموران دولتى ته مانده خرمن را كوفته عشر را از آن مىپرداختند.
كَفَه: خوشههاى گندم و جو است كه هنگام كوفتن خرمن همچنان كوفته نشده در زمين مىماند و ديگر بار آن را مىكوبند. «گاو از كفه دور» مثلى است. (امثال و حكم)