شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٣٧ - بيان آن كه عهد كردن احمق وقت گرفتارى و ندم هيچ وفايى ندارد كه لو ردوا لعادوا لما نهوا عنه و إنهم لكاذبون صبح كاذب وفا ندارد
بيان آن كه عهد كردن احمق وقت گرفتارى و نَدَم هيچ وفايى ندارد كه لَو رُدُّوا لَعَادُوا لِمَا نُهُوا عَنهُ وَ إنَّهُم لَكَاذِبُونَ. صبح كاذب وفا ندارد
|
عقل مىگفتش حماقت با تو است |
با حماقت عقل را آيد شكست |
|
|
عقل را باشد وفاى عهدها |
تو ندارى عقل رو! اى خربها |
|
|
عقل را ياد آيد از پيمان خود |
پرده نسيان بدرّاند خرد |
|
|
چون كه عقلت نيست نسيان مير توست |
دشمن و باطل كُنِ تدبير توست |
|
|
از كمىِّ عقل پروانه خسيس |
ياد نآرد ز آتش و سوز و حَسيس |
|
|
چون كه پرّش سوخت توبه مىكند |
آز و نسيانش بر آتش مىزند |
|
|
ضبط و درك و حافظىّ و يادداشت |
عقل را باشد كه عقل آن را فراشت |
|
|
چون كه گوهر نيست تابَش چون بود |
چون مُذِكِّر نيست ايابَش چون بود |
|
|
اين تمنّى هم ز بىعقلى اوست |
كه نبيند كآن حماقت را چه خوست |
|
|
آن ندامت از نتيجه رنج بود |
نه ز عقل روشنِ چون گنج بود |
|
|
چون كه شد رنج، آن ندامت شد عدم |
مىنيرزد خاك، آن توبه و نَدم |
|
|
آن ندم از ظلمت غم بست بار |
پس كَلَامُ اللَّيلِ يَمحُوهُ النَّهار |
|
|
چون برفت آن ظلمت غم گشت خوش |
هم رود از دل نتيجه و زادهاش |
|
|
مىكند او توبه و پير خرد |
بانگ لَو رُدُّوا لَعادُوا مىزند |
|
ب ٢٢٩٩- ٢٢٨٦ ندم: پشيمانى.
و لَو رُدُّوا لَعادُوا ...: و اگر باز گردانده شوند باز گردند بدان چه از آن باز داشته شدهاند و همانا آنان دروغگوياناند. (انعام، ٢٨) مىگفتش: ضمير به ماهى ابله باز مىگردد.
خَربها: كه ارزش او ارزش خر است. اندك ارزش.